<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ریزنوشت</title>
<link>http://riznevesht.blogfa.com/</link>
<description>هنوز هم میخواهم عقیده را دست فروشی کنم.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 13 Mar 2009 22:11:39 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>جشن 1</title>
<link>http://riznevesht.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعضی مواقع اگر کار بزرگی می کنی باید آن را یادداشت کنی چون ممکن است بزرگ شوی و آدم بزرگی نشوی که کار های بزرگ کنی آن وقت احتمالا همین یک کار بزرگت هم یادت می رود و تو می مانی زندگی کوچکت&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;آنچه می خوانید شرح یک جرقه ی محال بود که به کله ی یک نفر زد و ما ممکنش کردیم&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;سیما سرش درد می کند برای دانستن، آن هم دانستن چیزهایی که امروز خیلی ها می خواهند که کسی نداند. سیما سرش برای خیلی چیزهای دیگر هم درد می کند مثلا برای جشن گرفتن نوروز آن هم در مدرسه برای شناساندن آنچه بودیم به بچه هایی که حتی نمی دانند چه هستیم و یک چیز دیگر را هم درباره ی سیما باید بدانید و آن این است که وقتی تصمیم به انجام کاری را دارد هیچ کس را توان منصرف کردنش نیست&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;اول اسفند بود هیچ چیز از آن به اصطلاح جشنی که قرار بود برپا شود آماده نبود حتی تقسیم کار نکرده بودیم البته ناگفته نماند که ما سال پیش هم جشنی در تکریم ایرانی بودنمان برگزار کردیم که انصافا هم بد از آب در نیامد اما پارسال کل ماجرا روی انگشت 9 نفر می چرخید و امسال 30 نفری شده بودیم که همه مشتاقانه ایده های عجیب و غریبی می دادند یک روز یکی آمد گفت آمادگی دارد نمایش &quot;مرگ یزدگرد&quot; بهرام بیضایی را روی صحنه ببرد! من از آن جا که آدم رئوفی هستم توی ذوقش نزدم گفتم خوب ببر خیلی هم خوب که بچه ها با شاه بزدل میهنشان هم آشنا بشوند چند روز بعد دوباره مرا فرا خواند تا کار گروهش را ببینم چشمتان روز بد نبیند بیچاره بچه ها نمی توانستند از روی متن بخوانند در حالی که شنبه بود و روز آغاز نمایشگاه چهار شنبه من لبخند زدم و گفتم کی نمایش را دیده؟ همه مرا نگاه می کردند.لازم نیست بگویم که نمایش معهود هرگز اجرا نشد. طبق قانون نانوشته ای که باید همه کارها را نه در دقیقه ی نود که در وقت اضافه انجام داد از یک هفته مانده به روز آغاز نمایشگاه کار را شروع کردیم غرفه ها را مشخص کردیم ادبیات را به دو بخش کهن و معاصر تقسیم شد که معاصرش را به عهده ی من گذاشتند. تاریخ و عکاسی و از همه جذاب تر موسیقی. یکی بلد بود سنتور بزند یکی دف یکی سه تار یکی ارگ یکی هم ویولن درست حدس زدید قرار بود همه ی این ها را با هم بزنند حتما می گویید کجای دنیا فسنجون و قرمه سبری و آب دوغ خیار را با هم می خورند این دقیقا همان جمله ایست که استاد یکی از بچه ها بهش گفته بود و قضیه وقتی جالب می شود که قرار است استاد آذین بیاید و در نقش برادر آذین که اتفاقا موسیقی هم می داند در مدرسه با بچه ها کار کند تا شاید صدای قابل شنیدنی از این سازها درآید. جمعه صبح همه در مدرسه که راهش چندان هم نزدیک نبود حاضر شدیم بچه های موسیقی و استاد هم با حضور یک ناظم! کار خود را دنبال می کردند و ناظم مدام استاد را به نام خانوادگی آذین صدا می زد و استاد هم بی توجه بود تا آن که آذین به او تذکر داد که به فامیلی فعلی اش واکنش نشان دهد&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;! &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;من انسان خلاقی نیستم اما در این چند روزه تا جایی که توانستم از خودم خلاقیت نشان دادم تا آن جا که ادبیات معاصر را در کافه کتابی گنجاندم که دیوار آن تماما با روزنامه پوشانده شد و ۴ میز هم وسط گذاشتیم یک قفسه ی چهار طبقه پر از کتاب و عکس نویسندگان و شاعرانی مثل فروغ! ، شاملو!، دانشور ، آل احمد ، بیضایی، اخوان ثالث و ... کافه را تکمیل کرد اگر از چند عنکبوتی که وقت میخ زدن روی دستم یا در حال آمدن روی دستم بودند ، شانه درد هایی که در اثر زدن روزنامه ها به سقف کشیدم و ترس اینکه نکند با اسم کافه گیر بدهند نکند عکس شاملو و فروغ را بکنند نکند برایم بد شود نکند باید کتاب صمد بهرنگی را از کتابخانه بردارم نکند باید تنگسیر صادق چوبک را برعکس کنم و دیگر نکند ها را در نظر نگیریم کار سختی نبود&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بچه های ادبیات کهن که همه از دم عشق مولوی خفه شان کرده می خواستند هفت وادی عشق عطار نیشابوری را درست کنند و این کار را هم کردند توضیح بیشتری نمی دهم در عکسها همه چیز پیداست&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;به سراغ تاریخ می رویم. قرار بود یکی از سال اولی ها برایشان فروهر بکشد من از همان روز اول بنا گذاشتم به زیر آب این بچه را زدن که نمی تواند خراب می شود آبرویتان می رود و روزی فروهر را آورد هیچ کلمه ای به ذهنم نرسید جز اینکه عالیه! و در حالی کاملا ضایع شده بودم جمع را که یک نفس در حال تعریف و تمجبد از کار واقعا عالی الهه بودند ترک کردم.منشور حقوق بشری که از سفال ساختند و ۸ تومان برایشان آب خورد و متن منشور به سه زبان روی ورق های&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; A2 &lt;/FONT&gt;که ۵۴ تومان بریشان آب خورد هم از عجایب نمایشگاه بود. ای کاش یکی از چهره ی مدیر وقتی فاکتور ۵۴ تومنی را دید عکس م گرفته بود. حتما از جشن هایی که ایرانیان باستان در یک روز به خصوص هر ماه برگزار می کردند نظیر مهرگان و تیرگان و ..و خبر دارید این جشن ها در غالب جشن های آب و آتش بخش دیگری از کار بچه های تاریخ بود&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;این ها همه مختصری ناچیز بود از آنچه قبل از روز موعود اتفاق افتاد ولی آنچه در روز موعود اتفاق افتاد بسی هیجان انگیز تر است وقتی مسئولان اداره قرار است با عکس فروغ و شاملو و بقیه ی چیز ها مواجه شوند و این که من در آن کافه کتاب چه می کردم و ... همه ی این ها را در قسمت بعدی خواهید دید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;متاسفانه عکس ها به علت حجم بالا این جا قرار نگرفتند.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Mar 2009 22:11:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=riznevesht&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>riznevesht</dc:creator>
<guid>http://riznevesht.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>s o s</title>
<link>http://riznevesht.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;بین خانه های پرنور این شهر مجازی گم شدم، یکی مرا به خانه ام باز گرداند.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 18:40:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=riznevesht&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>riznevesht</dc:creator>
<guid>http://riznevesht.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>توپ مروارید</title>
<link>http://riznevesht.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;صادق هدایت قضیه توپ مرواری را گویا در حدود سال های1327-1326 نوشت. من هم آن را همین چند روز پیش خواندم و ارتباطی که بین این داستان و پست قبل بود مجابم کرد تا آن قسمت هایی از آن را این جا هم بیاورم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ما در اثر سال ها تجربه تلخ دریافتیم که مردم دنبا خوش باور و احمق و تو سری خور اند و عقلشان به چشمشان می باشد و همچنین دنیا خر تو خر است. اگر ما از حماقت مردم استفاده می کنیم گناه از ما نیست چشمشان کور دندشان نرم اگر شعور دارند بزنند پدرمان را دربیاورند.اما حالا که ریگی به کفش دارند و قلدر پرستند پس فضولی موقوف! بیخود صورت حق به جانب به خود نگیرند زیرا حق نتق کشیدن ندارند.آخر ما هم بیکار نمی نشینیمچنان آن ها را ترغیب به گذشت و فقر و فاقه و صوفیگری و مرده پرستی و گریه و وافور و توی سری خوردن می کنیم که بیایند و بگویند باید دستی از غیب بیرون آید و کاری بکند.اما این دست، دست ما خواهد بود.ما ترک دنیا به آن ها می آموزیم و خودمان سیم و غله خواهیم اندوخت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اما چرا علم شریف&lt;B&gt; تاریخ تکرار می شود &lt;/B&gt;برای این که وقاحت ها و پستی ها و سستی و مادر...*های بشر هم تکرار می شود.جانوران بت نمی پرستند قلدر نمی تراشند، و به کثافت کاری های خودشان هم نمی بالند برای همین تاریخ ندارند. صفحات تاریخ بشر با خون نوشته شده،هر قلدری که وقیح تر و درنده تر باشد و بیشتر کشتار و غارت کند و پدر مردم را در بیاورد، در صفحات این تاریخ عزیز چسانه تر است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;تنها فایده تاریخ این است که که از مطالعه اش انسان به ترقی و آینده ی بشر هم نا امید می شود.در هر زمان که انسان ها به هم بر خورده اند این برخورد دائمی همیشه کشت و کشتار به بار آورده، هر ملتی که به درجه تمدن رسیده ملت همسایه اش را که قلدر و پاچه ورمالیده بوده به آن حمله کرده و هستیش را به باد داده است. خاصیت هر نسل این است که آزمایش نسل گذشته را فراموش بکند.وقایع تاریخ یک فاجعه و یا رمان است که به تناسب مقتضیات وقت هر مورخی مطابق سلیقه ی خودش از میان هرج و مرج اسناد تاریخی بهره برداری کرده است، اما به ما ربطی ندارد فقط درس پستی و درندگی و کین توزی به ما می آموزد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* کلمه حذف شده است!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 03 Aug 2008 19:30:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=riznevesht&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>riznevesht</dc:creator>
<guid>http://riznevesht.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دایره ی گردون </title>
<link>http://riznevesht.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;&quot;اکثر مردم شیفته ی پیشرفت اند، اما از هر گونه تغییری بیزارند.&quot;*&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/FONT&gt;اگر &quot;صد سال تنهایی&quot; مارکز را خوانده باشید(نخوانده اید هم جای نگرانی نیست) حتما دیده اید در یک خانواده چطور پسران عادت های پدر را به ارث می برند و بدون &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 285px; HEIGHT: 347px&quot; height=373 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://imagecache2.allposters.com/images/pic/ADL/AA-AW276~Circle-of-Love-I-Posters.jpg&quot; width=357 align=left border=0&gt;هیچ گونه دست خوردگی&lt;FONT face=&quot;Traditional Arabic&quot;&gt; یا &lt;/FONT&gt;اصلاح ، مشابه اشتباهات او را تکرار می کنند. به گفته ی خود کتاب ذات و خمیر مایه ی آدم ها یکیست تنها غالب عوض می کنند و سعی در مجاب کردن اطرافیان دارند که هی! من پسر همان پدرم اما در بیراهه های او پا نخواهم گذاشت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اصلا از کتاب بگذریم، چند بار در ضیافت های شام (منظورم همان مهمانی هاییست که چند خانواده از فامیل دور هم جمع می شوند تا شام میل کنند و اخبار اقوام دور و نزدیک را با هم رد وبدل کنند و البته همه سعی شان را می کنند تا در تعداد خبر و کیفیت خبر از یکدیگر پیشی بگیرند زن ها به وقت شستن ظرف های شام و مردها هم بعد از شام در حالیبند را زیر شکم انداخته اند فارغ از هر بند مسائل کاری خود را به اخبار سیاسی وصله می زنند و هر کدام در حالی که در دقیقه دست چندین دایی جان ناپلئون را که کمر از پشت و جلو به هم گره می زنند به خشت زدن می پردازند) بعد از این که شام صرف شد و صدای تلوزیون را محض تفنن زیاد کردند و حاضران با شنیدن یک خبر کوتاه شروع به اظهار فضل و تعریف خاطره از زمان سربازی تا همین چند دقیقه پیش که داشتند ماشینشان را پارک می کردند، می کنند و کم کم دوباره صدای تلوزیون پایین می آید و صدای عالیجنابان و اربابان سخن بالا می رود و در آخر به این نتیجه می رسند که از زمان سربازیشان تا همین حالا هیچ چیز تغییر نکرده و دست انگلیس استعمارگر کوتاه که نشده هیچ دراز تر هم خواهد شد ! و سپس سکوت معنا دار و این جمله که&quot;آره، تاریخه دیگه، تکرار میشه&quot;. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اصلا این رسم چرخ گردون است که مدام بچرخد و همه چیز تکرار شود نهایتا چیز هایی مثل فناوری و تکنولوژی هم پابرهنه بپرند وسط این چرخه.مگر فرقی هم می کند؟&lt;/P&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial (Arabic)&quot; size=1&gt;
&lt;P&gt;*لرد چستر فیلد&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Jul 2008 11:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=riznevesht&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>riznevesht</dc:creator>
<guid>http://riznevesht.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کوری</title>
<link>http://riznevesht.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;_ نیازی نیست چیزی بگی فقط با حرکت دست جهت شانه ها را نشان بده. خب از ردیف پایین شروع می کنیم. این...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;_ خیلی تاره چیزی نمی بینم&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;_ این...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;_(با مکث) نه، معلوم نیست&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;_ ردیف چهارم این یکی...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;_ آ آ&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;_ردیف دوم، دقت کن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;_ (چشمانش را تنگ می کند سرش را به نشانه ی منفی تکان می دهد.)&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;_ ( بالاترین ردیف بزرگترین علامت خودکارش را با تحکم روی علامت می کوبد.)&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;_(اشک از چشمان دختر سرازیر می شود.) &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Jun 2008 08:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=riznevesht&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>riznevesht</dc:creator>
<guid>http://riznevesht.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بشنو کین از ما حکایت می کند</title>
<link>http://riznevesht.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>&lt;B&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&quot; همین طور یک دفعه مثل اجل اومد سر وقت من. _ هی پسر اون جا چرا نشستی؟ برو بشین ته کلاس! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;_ دارم با هم کلاسیم صحبت می کنم.(هم کلاسیم خانم محترمی بود)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;_ بهت می گم برو بشین ته کلاس.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;ما رو میگی حوصله نداشتیم برای خاطر یه بگو مگوی ساده بی خیال کارت دانشجویی بشیم. اخم کردم رفتم نشستم ته ته. ما که دمق شدیم احمد انگار تازه ویرش گرفته بود اذیت کنه. رفت نشست سر جای قبلی من رو به روی خانم نفیسی. _ تو برای چی نشستی اون جا؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;_ این جا کلاس ماست. منتظر استادیم. تو خودت برای چی اینجا وایسادی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;_سرت درد می کنه آره؟ برو بشین سر جات.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;_گویا شما سرت رو انداختی پایین اومدی تو کلاس رو به هم بریزی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;قوت قلب گرفتم و پاشدم گفتم &quot;راست میگه مثل این که تو اومدی بنا کردی به گیر دادن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;_ شما دو تا، پاشید بریم حراست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;رنگم پرید ولی اصلا به روی خودم نیاوردم. کلاس شلوغ شد. بیشتر از همه دختر ها بالا پایین می پریدن. به خاطر احمد بود پسر مغرور و مهربونیه ( محبوب هم هست). راه افتادیم دنبالش. هی از خودم می پرسیدم &quot;حالا چه کارمون می کنن؟&quot; &quot; اصلا تو احمق واسه چی حرف می زنی؟&quot; حال مجرم تازه کار و نا بلدی رو داشتم که تو یه دله دزدی ساده گیر افتاده بود.با اینکه بیشتر بچه های کلاس با فاصله ی زیاد دنبالمون می کردن تا یک وقت مظلوم کش نشیم اما بازم انگار تنها تو یه بن بست گیر افتاده بودم. اون قدر رفتیم تا رسیدیم ته راهرو. دروغ گفته بود دفتر حراست نبود. اتاق تنگ و تاریکی بود با پنجره های میله دار.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;در را پشت سرمان بست . من ، احمد و او سه نفر بودیم. اتاق ساکت بود ولی صدای همهمه ی بچه ها از پشت در می آمد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;_ اصلا شما دانشجویید؟ کارتت رو بده ببینم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;صدای دختر ها از پشت در می آمد کارتتون رو ندید ها! حواستون باشه کارتتون رو ازتون نگیره! مودب از دور نشانش دادم احمد تکان هم نخورد حالم از خودم به هم خورد از اون مرتیکه اما عقم گرفت. شروع کرد به چرت و پرت گفتن. ارشادش که تمام شد رام شده بود انگار نه این که افتاده باشیم به عجز و لابه، نه یک دفعه حالت آدمیزادی به خودش گرفت و گفت &quot; من اگر بخوام می فرستمتون حراست کارتتون رو که میگیرن هیچ ،شاید محروم هم بشید&quot; بزاق دهان که هیچ بزاق بینی ام هم با ابن حرف خشکید. تکرار نشه برید سر کلاس. یاد هفت سالگیم افتادم وقتی ناظم با تیپا از دفتر می انداختمون بیرون می گفت برو گمشو.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma (Arabic)&quot;&gt; بهروز با عصبانیت تعریف می کرد.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Jun 2008 16:07:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=riznevesht&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>riznevesht</dc:creator>
<guid>http://riznevesht.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>5 اپیزود از یک انفجار</title>
<link>http://riznevesht.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;دیروز ظهر )&lt;/FONT&gt; پنجره را باز می کنم حجمی از هوای دم کرده ی داخل جایش را با هوای گرم بعد از ظهر عوض می کند. آرام ندارم روی تخت، پشت میز، روی زمین ایستاده ، نشسته همه اش کسل کننده است. چشمانم را روی کلمات کتاب چفت می کنم که کلمات نگاهم را پس می زنند سکوت سوت می زند یک دفعه آژیر آمبولانسی فضا را می شکند و قبل از اینکه بخواهم به خودم بجنبم آمبولانس دور شده. روی تخت دمرو دراز کشیده ام و کتاب می خوانم چشمانم می رود که بسته شود که یکدفعه صدای آژیر می آید بلند می شوم پنجره را ببندم که نمی دانم چرا پشیمان می شوم تا هفت عصر بارها آمبولانس های آژیرکشان رد می شوند آنقدر که عادت می کنم صدایشان را جز سکوت به حساب آورم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;امروز صبح )&lt;/FONT&gt; صندلی هایی که در راهرو بیمارستان هستند همه پرهستند و عده ی زیادی پریشان قدم می زنند عده ای هم تکیه به دیوار زده اند و به نقطه ی نامعلومی خیره. _ خیلی شلوغه امروز چه خبره؟ _ مجروحان انفجار رو آوردن. می روم در فیلم های دفاع مقدس، پشت خاکریزها در بیمارستان های صحرایی و... برمی گردم و این بار جمعیت را با دقت بیشتری از نظر می گذرانم نه به نظر نمی آید این ها از میدان معرکه گریخته باشند رو به جایگاه می شوم تا از پرستار پرس و جو کنم که می بینم رفته است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;در خبرگزاری ها )&lt;/FONT&gt; در دو کارخانه ی صنعتی تولید کننده مواد شیمیایی، واقع در جاده ی شازند انفجاری رخ داده و تعداد کشته ها 21 و مجروحان 50 نفر گزارش شده علت این انفجار را بی مبالاتی یک کارگر اعلام کرده اند./ تعداد کشته ها 30 و مجروحان 80 نغر اعلام شده و برآورد خسارات وارده هنوز محاسبه نگته است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;در شهر )&lt;/FONT&gt; ــ همه ی کارگران کارخانه پودر شده و حتی اجسادشان هم قابل شناسایی نیست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ــ ماشین ها و موتور هایی که در حال عبور از جاده بوده اند یا به خارج از جاده و بیابان پرتاب شده اند یا سوخته اند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ــ مجروحان جان سالم به در برده از این انفجار 80 تا صد در صد سوختگی دارند و احتمالا تعداد زیادی از آنان از بین خواهند رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ــ کارخانه های مزبور بسیار سود آور بوده اند و کار در آنها بسیار خطرناک.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ــ مخزن منفجر شده حاوی الکل بوده که قدرت اشتعال بالایی دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;این مخزن از جا کنده شده و به کارخانه ی کناری که 60 متر از کارخانه ی مزبور فاصله داشته پرتاب شده و سبب کشته شدن کارکنان کارخانه ی مجاور و ایجاد خسارات شدید شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ــ چه کسی جواب خانواده های کارگران پودر شده را می دهد&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;در تاکسی )&lt;/FONT&gt; سکوت سوت می زند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=1&gt;پ.ن: تسلیت به خانواده ی همه ی پودر شدگان و سوختگان که یادگاری از خود نگذاشتند تا بر آن بگرییم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 May 2008 19:21:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=riznevesht&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>riznevesht</dc:creator>
<guid>http://riznevesht.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ان شا الله گربه است</title>
<link>http://riznevesht.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;دیر بامی امام ده به مسجد می رفت جامه اش به سگی باران دیده بســایـیـد. امام چشم بر هم نهاده گفت:&quot; ان شا الله گربه است.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                                                                         لغت نامه دهخدا&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Apr 2008 15:40:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=riznevesht&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>riznevesht</dc:creator>
<guid>http://riznevesht.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برادران موتور سیکلت</title>
<link>http://riznevesht.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دسامبر 1951 برای ارنستو (چه گوارا) و دوستش آلبرتو آغاز سفری بود پر ماجرا به دور آمریکای جنوبی با موتور سیکلت . سفری با برنامه ریزی ناشیانه و نشات گرفته از آرمان گرایی ها و قهرمان بازی های دو جوان با رویاها و آرزوهای مشترک که در نه ماه بر ترک موتور سیکلتی فکسنی جاده های دور و دراز را می پیمودند تا به هدف نامعلومشان برسند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;که البته شرح ماجراهای این سفرئدر کتابی تحت عنوان&quot;خاطرات موتور سیکلت&quot; به چاپ رسیده و چه گورا خود در این کتاب گفته است:&quot;این پرسه ی دور آمریکای ما بیش از آنچه فکر می کردم مرا عوض کرده است.&quot; و شاید این تغییر همان هدف نامعلوم سفر بوده است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;                                        ------------------------------------------------&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;سال 1954(1333) برای عیسی و عبدالله امیدوار، این دو برادر کوهنورد و ماجراجو آغاز سفری بود به گفته ی خودشان پرخطر، سفر به دور دنیا با موتور سیکلت. &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;شور و عشق فراوان به جهت دیدن نادیده های این کره خاکی سوار بر موتور سیکلتهای خود پا برون از زادگاه خود تهران گذاشتند و سفری را آ غاز نمودند که لحظه به لحظه آن برای این دو برادر سرشار از حادثه و اتفاق بود و وقایع تلخ و شیرینی که در آن سالها در بزرگترین و معتبرترین نشریات جهان چاپ می گردید و شگفتی و تعجب و تحسین خوانندگان را برمی انگیخت . جنگلهای مخوف و وحشتناک آمازون و آفریقا، صحرای گرم و سوزان ربع الخالی عربستان، سرزمینهای ناشناخته آمریکا ، استرالیا ، قطب شمال و جنوب یخ زده و منجمد ... را این دو برادر جهانگرد که روزگاری کوهنورد و صخره نورد بودند با عزمی راسخ و نگاهی به افقهای دور درنوردیده اند. که هفت سال اول سفر با موتورسیکلت و سه سال آخر نیز با استفاده از اتومبیلی که شرکت سیتروئن به آنها اهداء کرده بود پیمودند . هزاران عکس ، تصویر، فیلم، صنایع دستی کشورهای مختلف و بسیاری از تحقیقات و خاطرات و آثاردیگر ماحصل سفر این دو برادر است که این آثار کم نظیر در ساختمانی در مجموعه فرهنگی تاریخی سعدآباد بنام موزه برادران امیدوار نگهداری می شود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;                                                                             برگرفته از وب سایت برادران امیدوار&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;تعدادی از عکس هایی که برادران امیدوار در طول سفرشان تهیه کرده اند:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 260px; HEIGHT: 225px&quot; height=314 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aycu15.webshots.com/image/48454/2005892762903057980_rs.jpg&quot; width=267 align=left border=0&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 292px; HEIGHT: 256px&quot; height=393 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aycu16.webshots.com/image/51735/2005749120054820113_rs.jpg&quot; width=271 align=right border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;برادران امیدوار و تدارک سفر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 460px; HEIGHT: 324px&quot; height=330 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aycu17.webshots.com/image/51456/2003322031337655974_rs.jpg&quot; width=243 align=baseline border=0&gt;عربستان سعودی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 414px; HEIGHT: 346px&quot; height=468 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aycu32.webshots.com/image/50991/2005798571277305951_rs.jpg&quot; width=454 align=left border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;جنگل های آمازون&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 297px; HEIGHT: 378px&quot; height=440 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aycu35.webshots.com/image/51794/2006184807855775384_rs.jpg&quot; width=324 align=right border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 254px; HEIGHT: 378px&quot; height=392 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aycu15.webshots.com/image/48934/2005642930824226888_rs.jpg&quot; width=373 align=left border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;برادران امیدوار و اسکیموها&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 432px; HEIGHT: 442px&quot; height=364 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aycu16.webshots.com/image/50455/2000030341401762941_rs.jpg&quot; width=384 border=0&gt;عربستان سعودی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;
&lt;P&gt;درود بر همه ی کسانی که رویای سفر به دور دنیا را در سر دارند و با شهامت آن را عملی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; می کنند.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Apr 2008 12:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=riznevesht&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>riznevesht</dc:creator>
<guid>http://riznevesht.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزها</title>
<link>http://riznevesht.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;خیابان ها پر است از حضور نفس گیر آدم ها و سایه هایشان که انگار محکومند این چند روز آخر سال به هر نحو و با هر بهانه ای به خیابان ها بیایند و پشت این مغازه ها که از فرط جمعیت ویترینشان نا پیداست، صف بکشند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;مجله ها پر شده از مطالبی با عنوان سالی که گذشت ، بهترین ها و بدترین ها ی امسال مصاحبه با چهره های جنجالی امسال یا مقایسه های به جا و نا به جای سال های اخیر با هم و یا لیست های طویل از اتفاقاتی که افتاده و انگار این لیست ها می خواهند به ما یاد آوری کنند حافظه مان چقدر ضعیف است. عکس های خنده دار و جالب از سیاستمداران در صفحاتی با تیتر ها جالب خودنمایی می کند آنچه عکس ها نشان می دهد با آن چه ما در طی سال از این آدم ها دیده ایم تفاوتی فاحش دارد که همین تفاوت قرار است ما را به وجد آورد انگار. مصاحبه های خواندنی را نباید از دست داد تعطیلات شیرین با رفتارشناسی و روان شناسی چهره های امسال نظیر اصلا همین بی نظیر بوتو که هر چند مصاحبه ای از او نخواهید دید اما قسمتی از یادنامه ها خواهد بود حتما.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;وبلاگ ها هنوز خود را برای نوروز آماده نکرده اند که موج جدی تر و جنجال برانگیز تر و البته قابل بحث تری همه جا را پر می کند انتخابات، هنوز بعضی ها فرصت نوشتن تحریم نامه هایشان را پیدا نکرده بودند که رد صلاحیت قابل پیش بینی کاندیداها موضوع روز می شود و سر انجامش هم کناره گیری چند شخصیت مطرح و تعطیلی و فیلتر شدن چند سایت و وبلاگ . جنجال آن قدر زیاد می شود که ناگزیر باید تقسیم وظایف کرد پس هر رسانه (که شامل برخی وبلاگ ها هم می شودو البته شامل رسانه های داخلی به هیچ وجه نمی شود) مسئول طنزنامه نوشتن برای قسمت خاصی می شود تا همه ی خبرها به خوبی تخلیل شود و هیچ نکته ی مبهمی در ذهن خردورز ملت غیور و شریف و ...ایران که درراستای توجه بی اندازه ی خود به انتخابات حرص همه را در آورده، باقی نماند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و سر انجام تمام می شود به همین سادگی یک روز جمعه حماسه آفرینی در غیاب فردوسی انجام می شود و والسلام.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;مرجع همه ، خبرگزاری ها هستند پس چرا آمار گزارش شده از میزان مشارکت مردم این قدر متفاوت است، خب حتما به دلیل اختلاف سلیقه است احترام به سلیقه های مختلف در بعضی عرصه ها مثل همین عرصه ی وسیع که همه شاهدش بودید شدیدا ظهور می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خلاصه این که نوروز خود به خود جذاب است اما جنجال برانگیز نه! چنین انتخاباتی در آستانه ی سال نو تحرک مناسبی بود من یکی که واقعا دلزده بودم از این همه سبزه و ماهی قرمز و تک تک این سین ها که به طرز سرسام آوری دور سر آدم می چرخند و این جو لوس و یکنواخت تکراری هر ساله. کمی هم انتقادات و شکایات و گلایات و انتخابات و در بعضی مناطق زد و خورد و در گیری به فضا اعتدال بخشید. از همه ی دست اندر کاران این برنامه ی مهیج از طرف شخص خودم کمال تشکر را به عمل می آورم.( راستی تو آخرش تونستی یه مانتوی درست و حسابی بخری؟)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Mar 2008 12:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=riznevesht&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>riznevesht</dc:creator>
<guid>http://riznevesht.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
