آنچه می خوانید شرح یک جرقه ی محال بود که به کله ی یک نفر زد و ما ممکنش کردیم.
سیما سرش درد می کند برای دانستن، آن هم دانستن چیزهایی که امروز خیلی ها می خواهند که کسی نداند. سیما سرش برای خیلی چیزهای دیگر هم درد می کند مثلا برای جشن گرفتن نوروز آن هم در مدرسه برای شناساندن آنچه بودیم به بچه هایی که حتی نمی دانند چه هستیم و یک چیز دیگر را هم درباره ی سیما باید بدانید و آن این است که وقتی تصمیم به انجام کاری را دارد هیچ کس را توان منصرف کردنش نیست.
اول اسفند بود هیچ چیز از آن به اصطلاح جشنی که قرار بود برپا شود آماده نبود حتی تقسیم کار نکرده بودیم البته ناگفته نماند که ما سال پیش هم جشنی در تکریم ایرانی بودنمان برگزار کردیم که انصافا هم بد از آب در نیامد اما پارسال کل ماجرا روی انگشت 9 نفر می چرخید و امسال 30 نفری شده بودیم که همه مشتاقانه ایده های عجیب و غریبی می دادند یک روز یکی آمد گفت آمادگی دارد نمایش "مرگ یزدگرد" بهرام بیضایی را روی صحنه ببرد! من از آن جا که آدم رئوفی هستم توی ذوقش نزدم گفتم خوب ببر خیلی هم خوب که بچه ها با شاه بزدل میهنشان هم آشنا بشوند چند روز بعد دوباره مرا فرا خواند تا کار گروهش را ببینم چشمتان روز بد نبیند بیچاره بچه ها نمی توانستند از روی متن بخوانند در حالی که شنبه بود و روز آغاز نمایشگاه چهار شنبه من لبخند زدم و گفتم کی نمایش را دیده؟ همه مرا نگاه می کردند.لازم نیست بگویم که نمایش معهود هرگز اجرا نشد. طبق قانون نانوشته ای که باید همه کارها را نه در دقیقه ی نود که در وقت اضافه انجام داد از یک هفته مانده به روز آغاز نمایشگاه کار را شروع کردیم غرفه ها را مشخص کردیم ادبیات را به دو بخش کهن و معاصر تقسیم شد که معاصرش را به عهده ی من گذاشتند. تاریخ و عکاسی و از همه جذاب تر موسیقی. یکی بلد بود سنتور بزند یکی دف یکی سه تار یکی ارگ یکی هم ویولن درست حدس زدید قرار بود همه ی این ها را با هم بزنند حتما می گویید کجای دنیا فسنجون و قرمه سبری و آب دوغ خیار را با هم می خورند این دقیقا همان جمله ایست که استاد یکی از بچه ها بهش گفته بود و قضیه وقتی جالب می شود که قرار است استاد آذین بیاید و در نقش برادر آذین که اتفاقا موسیقی هم می داند در مدرسه با بچه ها کار کند تا شاید صدای قابل شنیدنی از این سازها درآید. جمعه صبح همه در مدرسه که راهش چندان هم نزدیک نبود حاضر شدیم بچه های موسیقی و استاد هم با حضور یک ناظم! کار خود را دنبال می کردند و ناظم مدام استاد را به نام خانوادگی آذین صدا می زد و استاد هم بی توجه بود تا آن که آذین به او تذکر داد که به فامیلی فعلی اش واکنش نشان دهد!
من انسان خلاقی نیستم اما در این چند روزه تا جایی که توانستم از خودم خلاقیت نشان دادم تا آن جا که ادبیات معاصر را در کافه کتابی گنجاندم که دیوار آن تماما با روزنامه پوشانده شد و ۴ میز هم وسط گذاشتیم یک قفسه ی چهار طبقه پر از کتاب و عکس نویسندگان و شاعرانی مثل فروغ! ، شاملو!، دانشور ، آل احمد ، بیضایی، اخوان ثالث و ... کافه را تکمیل کرد اگر از چند عنکبوتی که وقت میخ زدن روی دستم یا در حال آمدن روی دستم بودند ، شانه درد هایی که در اثر زدن روزنامه ها به سقف کشیدم و ترس اینکه نکند با اسم کافه گیر بدهند نکند عکس شاملو و فروغ را بکنند نکند برایم بد شود نکند باید کتاب صمد بهرنگی را از کتابخانه بردارم نکند باید تنگسیر صادق چوبک را برعکس کنم و دیگر نکند ها را در نظر نگیریم کار سختی نبود.
بچه های ادبیات کهن که همه از دم عشق مولوی خفه شان کرده می خواستند هفت وادی عشق عطار نیشابوری را درست کنند و این کار را هم کردند توضیح بیشتری نمی دهم در عکسها همه چیز پیداست.
به سراغ تاریخ می رویم. قرار بود یکی از سال اولی ها برایشان فروهر بکشد من از همان روز اول بنا گذاشتم به زیر آب این بچه را زدن که نمی تواند خراب می شود آبرویتان می رود و روزی فروهر را آورد هیچ کلمه ای به ذهنم نرسید جز اینکه عالیه! و در حالی کاملا ضایع شده بودم جمع را که یک نفس در حال تعریف و تمجبد از کار واقعا عالی الهه بودند ترک کردم.منشور حقوق بشری که از سفال ساختند و ۸ تومان برایشان آب خورد و متن منشور به سه زبان روی ورق های A2 که ۵۴ تومان بریشان آب خورد هم از عجایب نمایشگاه بود. ای کاش یکی از چهره ی مدیر وقتی فاکتور ۵۴ تومنی را دید عکس م گرفته بود. حتما از جشن هایی که ایرانیان باستان در یک روز به خصوص هر ماه برگزار می کردند نظیر مهرگان و تیرگان و ..و خبر دارید این جشن ها در غالب جشن های آب و آتش بخش دیگری از کار بچه های تاریخ بود.
این ها همه مختصری ناچیز بود از آنچه قبل از روز موعود اتفاق افتاد ولی آنچه در روز موعود اتفاق افتاد بسی هیجان انگیز تر است وقتی مسئولان اداره قرار است با عکس فروغ و شاملو و بقیه ی چیز ها مواجه شوند و این که من در آن کافه کتاب چه می کردم و ... همه ی این ها را در قسمت بعدی خواهید دید
متاسفانه عکس ها به علت حجم بالا این جا قرار نگرفتند.
