تبليغاتX
<> ریزنوشت

ریزنوشت

هنوز هم میخواهم عقیده را دست فروشی کنم.

صادق هدایت قضیه توپ مرواری را گویا در حدود سال های1327-1326 نوشت. من هم آن را همین چند روز پیش خواندم و ارتباطی که بین این داستان و پست قبل بود مجابم کرد تا آن قسمت هایی از آن را این جا هم بیاورم.

 

ما در اثر سال ها تجربه تلخ دریافتیم که مردم دنبا خوش باور و احمق و تو سری خور اند و عقلشان به چشمشان می باشد و همچنین دنیا خر تو خر است. اگر ما از حماقت مردم استفاده می کنیم گناه از ما نیست چشمشان کور دندشان نرم اگر شعور دارند بزنند پدرمان را دربیاورند.اما حالا که ریگی به کفش دارند و قلدر پرستند پس فضولی موقوف! بیخود صورت حق به جانب به خود نگیرند زیرا حق نتق کشیدن ندارند.آخر ما هم بیکار نمی نشینیمچنان آن ها را ترغیب به گذشت و فقر و فاقه و صوفیگری و مرده پرستی و گریه و وافور و توی سری خوردن می کنیم که بیایند و بگویند باید دستی از غیب بیرون آید و کاری بکند.اما این دست، دست ما خواهد بود.ما ترک دنیا به آن ها می آموزیم و خودمان سیم و غله خواهیم اندوخت.

اما چرا علم شریف تاریخ تکرار می شود برای این که وقاحت ها و پستی ها و سستی و مادر...*های بشر هم تکرار می شود.جانوران بت نمی پرستند قلدر نمی تراشند، و به کثافت کاری های خودشان هم نمی بالند برای همین تاریخ ندارند. صفحات تاریخ بشر با خون نوشته شده،هر قلدری که وقیح تر و درنده تر باشد و بیشتر کشتار و غارت کند و پدر مردم را در بیاورد، در صفحات این تاریخ عزیز چسانه تر است.

تنها فایده تاریخ این است که که از مطالعه اش انسان به ترقی و آینده ی بشر هم نا امید می شود.در هر زمان که انسان ها به هم بر خورده اند این برخورد دائمی همیشه کشت و کشتار به بار آورده، هر ملتی که به درجه تمدن رسیده ملت همسایه اش را که قلدر و پاچه ورمالیده بوده به آن حمله کرده و هستیش را به باد داده است. خاصیت هر نسل این است که آزمایش نسل گذشته را فراموش بکند.وقایع تاریخ یک فاجعه و یا رمان است که به تناسب مقتضیات وقت هر مورخی مطابق سلیقه ی خودش از میان هرج و مرج اسناد تاریخی بهره برداری کرده است، اما به ما ربطی ندارد فقط درس پستی و درندگی و کین توزی به ما می آموزد.

* کلمه حذف شده است!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت   توسط شیده  | 

"اکثر مردم شیفته ی پیشرفت اند، اما از هر گونه تغییری بیزارند."*

اگر "صد سال تنهایی" مارکز را خوانده باشید(نخوانده اید هم جای نگرانی نیست) حتما دیده اید در یک خانواده چطور پسران عادت های پدر را به ارث می برند و بدون هیچ گونه دست خوردگی یا اصلاح ، مشابه اشتباهات او را تکرار می کنند. به گفته ی خود کتاب ذات و خمیر مایه ی آدم ها یکیست تنها غالب عوض می کنند و سعی در مجاب کردن اطرافیان دارند که هی! من پسر همان پدرم اما در بیراهه های او پا نخواهم گذاشت.

اصلا از کتاب بگذریم، چند بار در ضیافت های شام (منظورم همان مهمانی هاییست که چند خانواده از فامیل دور هم جمع می شوند تا شام میل کنند و اخبار اقوام دور و نزدیک را با هم رد وبدل کنند و البته همه سعی شان را می کنند تا در تعداد خبر و کیفیت خبر از یکدیگر پیشی بگیرند زن ها به وقت شستن ظرف های شام و مردها هم بعد از شام در حالیبند را زیر شکم انداخته اند فارغ از هر بند مسائل کاری خود را به اخبار سیاسی وصله می زنند و هر کدام در حالی که در دقیقه دست چندین دایی جان ناپلئون را که کمر از پشت و جلو به هم گره می زنند به خشت زدن می پردازند) بعد از این که شام صرف شد و صدای تلوزیون را محض تفنن زیاد کردند و حاضران با شنیدن یک خبر کوتاه شروع به اظهار فضل و تعریف خاطره از زمان سربازی تا همین چند دقیقه پیش که داشتند ماشینشان را پارک می کردند، می کنند و کم کم دوباره صدای تلوزیون پایین می آید و صدای عالیجنابان و اربابان سخن بالا می رود و در آخر به این نتیجه می رسند که از زمان سربازیشان تا همین حالا هیچ چیز تغییر نکرده و دست انگلیس استعمارگر کوتاه که نشده هیچ دراز تر هم خواهد شد ! و سپس سکوت معنا دار و این جمله که"آره، تاریخه دیگه، تکرار میشه".

اصلا این رسم چرخ گردون است که مدام بچرخد و همه چیز تکرار شود نهایتا چیز هایی مثل فناوری و تکنولوژی هم پابرهنه بپرند وسط این چرخه.مگر فرقی هم می کند؟

*لرد چستر فیلد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت   توسط شیده  |