تبليغاتX
<> ریزنوشت

ریزنوشت

هنوز هم میخواهم عقیده را دست فروشی کنم.

 

" همین طور یک دفعه مثل اجل اومد سر وقت من. _ هی پسر اون جا چرا نشستی؟ برو بشین ته کلاس!

_ دارم با هم کلاسیم صحبت می کنم.(هم کلاسیم خانم محترمی بود)

_ بهت می گم برو بشین ته کلاس.

ما رو میگی حوصله نداشتیم برای خاطر یه بگو مگوی ساده بی خیال کارت دانشجویی بشیم. اخم کردم رفتم نشستم ته ته. ما که دمق شدیم احمد انگار تازه ویرش گرفته بود اذیت کنه. رفت نشست سر جای قبلی من رو به روی خانم نفیسی. _ تو برای چی نشستی اون جا؟

_ این جا کلاس ماست. منتظر استادیم. تو خودت برای چی اینجا وایسادی؟

_سرت درد می کنه آره؟ برو بشین سر جات.

_گویا شما سرت رو انداختی پایین اومدی تو کلاس رو به هم بریزی.

قوت قلب گرفتم و پاشدم گفتم "راست میگه مثل این که تو اومدی بنا کردی به گیر دادن.

_ شما دو تا، پاشید بریم حراست.

رنگم پرید ولی اصلا به روی خودم نیاوردم. کلاس شلوغ شد. بیشتر از همه دختر ها بالا پایین می پریدن. به خاطر احمد بود پسر مغرور و مهربونیه ( محبوب هم هست). راه افتادیم دنبالش. هی از خودم می پرسیدم "حالا چه کارمون می کنن؟" " اصلا تو احمق واسه چی حرف می زنی؟" حال مجرم تازه کار و نا بلدی رو داشتم که تو یه دله دزدی ساده گیر افتاده بود.با اینکه بیشتر بچه های کلاس با فاصله ی زیاد دنبالمون می کردن تا یک وقت مظلوم کش نشیم اما بازم انگار تنها تو یه بن بست گیر افتاده بودم. اون قدر رفتیم تا رسیدیم ته راهرو. دروغ گفته بود دفتر حراست نبود. اتاق تنگ و تاریکی بود با پنجره های میله دار.

در را پشت سرمان بست . من ، احمد و او سه نفر بودیم. اتاق ساکت بود ولی صدای همهمه ی بچه ها از پشت در می آمد.

_ اصلا شما دانشجویید؟ کارتت رو بده ببینم.

صدای دختر ها از پشت در می آمد کارتتون رو ندید ها! حواستون باشه کارتتون رو ازتون نگیره! مودب از دور نشانش دادم احمد تکان هم نخورد حالم از خودم به هم خورد از اون مرتیکه اما عقم گرفت. شروع کرد به چرت و پرت گفتن. ارشادش که تمام شد رام شده بود انگار نه این که افتاده باشیم به عجز و لابه، نه یک دفعه حالت آدمیزادی به خودش گرفت و گفت " من اگر بخوام می فرستمتون حراست کارتتون رو که میگیرن هیچ ،شاید محروم هم بشید" بزاق دهان که هیچ بزاق بینی ام هم با ابن حرف خشکید. تکرار نشه برید سر کلاس. یاد هفت سالگیم افتادم وقتی ناظم با تیپا از دفتر می انداختمون بیرون می گفت برو گمشو." بهروز با عصبانیت تعریف می کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت   توسط شیده  | 

دیروز ظهر ) پنجره را باز می کنم حجمی از هوای دم کرده ی داخل جایش را با هوای گرم بعد از ظهر عوض می کند. آرام ندارم روی تخت، پشت میز، روی زمین ایستاده ، نشسته همه اش کسل کننده است. چشمانم را روی کلمات کتاب چفت می کنم که کلمات نگاهم را پس می زنند سکوت سوت می زند یک دفعه آژیر آمبولانسی فضا را می شکند و قبل از اینکه بخواهم به خودم بجنبم آمبولانس دور شده. روی تخت دمرو دراز کشیده ام و کتاب می خوانم چشمانم می رود که بسته شود که یکدفعه صدای آژیر می آید بلند می شوم پنجره را ببندم که نمی دانم چرا پشیمان می شوم تا هفت عصر بارها آمبولانس های آژیرکشان رد می شوند آنقدر که عادت می کنم صدایشان را جز سکوت به حساب آورم.

امروز صبح ) صندلی هایی که در راهرو بیمارستان هستند همه پرهستند و عده ی زیادی پریشان قدم می زنند عده ای هم تکیه به دیوار زده اند و به نقطه ی نامعلومی خیره. _ خیلی شلوغه امروز چه خبره؟ _ مجروحان انفجار رو آوردن. می روم در فیلم های دفاع مقدس، پشت خاکریزها در بیمارستان های صحرایی و... برمی گردم و این بار جمعیت را با دقت بیشتری از نظر می گذرانم نه به نظر نمی آید این ها از میدان معرکه گریخته باشند رو به جایگاه می شوم تا از پرستار پرس و جو کنم که می بینم رفته است.

در خبرگزاری ها ) در دو کارخانه ی صنعتی تولید کننده مواد شیمیایی، واقع در جاده ی شازند انفجاری رخ داده و تعداد کشته ها 21 و مجروحان 50 نفر گزارش شده علت این انفجار را بی مبالاتی یک کارگر اعلام کرده اند./ تعداد کشته ها 30 و مجروحان 80 نغر اعلام شده و برآورد خسارات وارده هنوز محاسبه نگته است.

در شهر ) ــ همه ی کارگران کارخانه پودر شده و حتی اجسادشان هم قابل شناسایی نیست.

ــ ماشین ها و موتور هایی که در حال عبور از جاده بوده اند یا به خارج از جاده و بیابان پرتاب شده اند یا سوخته اند.

ــ مجروحان جان سالم به در برده از این انفجار 80 تا صد در صد سوختگی دارند و احتمالا تعداد زیادی از آنان از بین خواهند رفت.

ــ کارخانه های مزبور بسیار سود آور بوده اند و کار در آنها بسیار خطرناک.

ــ مخزن منفجر شده حاوی الکل بوده که قدرت اشتعال بالایی دارد.

این مخزن از جا کنده شده و به کارخانه ی کناری که 60 متر از کارخانه ی مزبور فاصله داشته پرتاب شده و سبب کشته شدن کارکنان کارخانه ی مجاور و ایجاد خسارات شدید شده است.

ــ چه کسی جواب خانواده های کارگران پودر شده را می دهد

در تاکسی ) سکوت سوت می زند.

پ.ن: تسلیت به خانواده ی همه ی پودر شدگان و سوختگان که یادگاری از خود نگذاشتند تا بر آن بگرییم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت   توسط شیده  |