زمستان بود و همه ی زمین ها یخ زده، دیگر نمی شد سخنرانی راه انداخت کسی در آن سرما برای حرف های ما تره هم خورد نمی کرد. کافه ی ارزان قیمتی را در همان نزدیکی پیدا کردیم و بعد از ظهر ها را آن جا دور هم جمع می شدیم. نمیدانم چرا،اما پسرهایی که همیشه همه جا کنارمان بودند در کافه ترجیح می دادند دور میز دیگری با فاصله از ما بنشینند ما هم با سفارش نفری یک چای از سیاست شروع می کردیم با "آره خودم هم فکر می کنم چاق شدم" تموم می کردیم و زودتر از پسرها بیرون می آمدیم تا دور از چشم بقیه چند تایی گلوله برفی نثار هم کنیم.
از کافه تا خانه ی من راهی طولانی بود سه چهارم راه را با تاکسی و بقیه را که کوچه های تنگ و باریک بود پیاده کز می کردم. شبی زمستانی بود که بخارات وجودم هنوز از نهاد برنخواسته یخ می زدند. سوار تاکسی شدم و گوشه ی سمت چپ صندلی عقب کز کردم. یادم نیست چند چهارم از راه را رفته بودیم که راننده شروع کرد به حرف های نامربوط زدن انگار غرور زنانه ام به جوش آمد و یخ های وجودم را آب کرد سرش فریاد زدم که بایستد می دانم خوش شانس بودم که او مطیع شد وگرنه... همه ی راه را بی توجه به دردی که در استخوان های ساق پایم پیچیده بود و بخاراتی روی عینکم که سد دیدنم شده بودند، دویدم به سر کوچه که رسیدم دیدن پنجره ی خاموش خانه ام به من حس امن و آرامش داد که باعث شد چند ثانیه درنگ کنم و بعد با اطمینان بیشتری مسیر کوتاه باقی مانده را طی کنم .
گمانم چشمم را سرما زده بود و از آن مدام اشک میامد که این خودش دلیل موجهی بود تا از خواندن مشق های شبانه ام تبرئه شوم اما شب زنده داری عادتی نبود که یک شبه ترک شود.
تمام شب در حالی که دستمالی مرطوب روی چشمم بود بیدار بودم و فکر می کردم. همیشه از ابتذال گرایی ترسیده بودم و حالا تنها تصوری که از خودم و دوستانم داشتم یک جماعت مسخره و مبتذل با عقایدی دست نیافتنی بود جماعتی که برای مردمی نفرت انگیز و قدر نشناس می خواستند خود و جوانیشان را نابود کنند. من هم دارم یکی از آن مردم قدر نشناس می شوم چطور جوان های پاکی که این چنین بی چشمداشت عمرشان را به مبارزه برای آگاه کردن مردم می گذرانند مبتذل می خوانم؟ وجدانم اجازه ی خروج از حصار ارزش هایی که برای خودم ساخته بودم را نمی داد.تا صبح در برهوت تردید، سرگردان گشتم و با تیغ کشیدن اولین اشعه ی خورشید آخرین اثرات ایمان به کاری که انجام می دادم، در وجودم سوخت.
* * *
...
ـــ برات مهم نیست بقیه بچه ها راجع بهت چی فکر می کنن؟ خودت می دونی برای چی می خوای از گروهی که یک سال مداوم براش زحمت کشیدی جدا شی؟
ـــ حالا به نظرم مسخره میان.
ـــ حرف مفت نزن. ترسیدی. می ترسی تو تظاهرات چهارشنبه بگیرنت، آره؟
ـــ شاید. اما اگر این تجمع اعتراض آمیز مسخره رو هم راه نمی انداختین باز هم کنار می رفتم مطمئن باش.
ـــ می دونی چرا هیچ فعالیتی تو این خراب شده به نتیجه نمی رسه؟ چون این چا پر از بزدل هایی مثل توئه که حتی حاضر نیستن اعتراف کنن ترسیدن.
ـــ می دونی هر کس یه حماقتی داره و حماقت منم اینه که از تمسخر آمیز خوندن هر چیز لذت می برم.بذار به پای حماقتم.
ـــ گمشو.
این را گفت و از کافه خارج شد. هر روز بعد از ظهر به رسم عادت همیشگی به آن کافه رفتم اما دیگر هیچ کدام از دوستانم را ندیدم.
