سه ماه و پنج روز است که به اجبار در شلوغ ترین پیاده رو شهر راه می روم.اگر سه ماه و پنج روز در نقطه نقطه هایی که من از آن ها می گذرم و در همان ساعاتی که از آن ها عبور می کنم به انتظار من نشسته باشی، مطمئن هستم مرا ندیده ای. مثل بسیاری دیگر از مردمان خسته که هر روز در هیاهوی روزمره این شهر از کنار اندیشه های مریض و زخم های عفونی یکدیگر می گذرند، بدون اعتنا یا نگاهی حتی.و من به این تنهایی در هیاهوی اصواتی که از بیرون می آید عادت کرده ام.
روزهای اول خیلی سخت گذشت هوا در پیاده رو ها بسیار زننده بود بخصوص وقتی باد سرد و سوزاننده
ی پاییزی که از پایکوه های زاگرس بلند می شد با سرب موجود در خیابان می آمیخت و راه لوله های تنفسی من را در پیش می گرفت با خودم بسیار سعی کردم ترانه ای زمزمه کنم یا ملودی قدیمی را به خاطر آورم همان قدر که از حال و هوای جایی که بودم دورم کند اما توده ی عظیم مردم متحرک در پیاده رو ها انگار مدام رشته ی افکارم را پاره می کرد خواستم به آن ها توجه کنم شاید کاری لذت بخش باشد، حداقل بهتر از این بود که مدام از ترس تنه زدن هاشان مارپیچ بروم. خودم را ملزم به رفع همه ی کمبود احترام های عابران دانستم اما تعدادشان خیلی زیاد بود، اخلاق، اصوات، لباس و چهره های متفاوت. یک آن دهانی را می دیدم به بزرگی غار که در آن توده ی چسبناک سفیدی مدام بالا و پایین می رفت بار دیگر برق ستاره ای درخشان روی یک دندان چشمانم را می زد همین که می آمدم ذهنم را مشغولش کنم مردی در دستمال بزرگ سفیدش فین می کرد و حتی فرصت منزجر شدن را به من نمی داندند پسرانی که از دوستیشان با دخترک می گفتند، دخترکی که همیشه دلیل زنگ نزدن هایش را تمام شدن شارژ موبایلش می گوید.
بعد از چند روز حس مسئولیتم در مقابل عابران فروکش کرد فهمیدم اگر بخواهم کمتر دیده شوم و بیشتر بشنوم باید سرم را پایین بیاندازم هر چه تعداد گفت و گوها و جمله هایی که از عابران می شندیدم بیشتر می شد از احترامی که بی دریغ نثارشان می کردم نیز کم می شد تا آن جا که به خودم اجازه می دادم به ریششان بخندم به فحش هایی که دخترک به پسر می داد به به تفاسیر و انتقادهای سیاسی که مرد می کرد به دلخوری های زن به صدای بوق پیاپی ماشین ها در اعتراض به یک عابر بی فکر یا شاید بی خیال به همه چیز. اما یک فرضیه بود که انگار هر لحظه با هر حرکت عابران به اثبات نزدیکتر می شد همه خود را مورد هجوم دشمن ناشناخته و نامعلومی می دانستند دشمنی که توطئه کرده بود هر چه رشته اند پنبه کند و این فکر خنده های من را به قهقهه تبدیل می کرد.
روی هم رفته حیوانات عجیبی بودند عابران
.