سالهاست در روستایی دور افتاده غریب افتاده ام در آغاز همه چیز مثل لبخند گنگی ساده بود حتی بوی پهنی که شب ها اتاقی که به من داده بودند را پر می کرد. از دیدن دست ترک خورده ی مردان و صورت فربه زنان و موهای شانه نکرده و به هم رفته ی دختران، لذت میبردم تلاش می کردم لباس پوشیدن و حتی لهجه شان را به خاطر بسپارم تا وقتی به خانه ام برگشتم برای بقیه تعریف کنم اما به محض این که فهمیدم محکوم به ماندنم اقامتگاه ساده و بی تجملم تبدیل به زندانی کثیف و میزبانان مهربانم به زندانبانانی با رفتار غیر انسانی شدند.چند باری با نقشه ی قبلی فرار کردم هربار روستاییان در حالی که مرثیه ای از سرزنش و دلسوزی در چشمانشان موج می زد به زندگی نباتی برم گرداندند این جا به من نیازمندند، یک نیرو محسوب می شوم، یک فرد که بودنش سبب سریع انجام شدن کارهاست کار البته چندان سخت نیست بیش از آن بیهوده است چند بار هم سعی کردم برایشان توضیح دهم که ما روی این زمین ها در حالی که هر سال یک کار را تکرار می کنیم چه قدر مضحک به نظر می رسیم اما نفهمیدند و به من هم گفتند، نفهم!
اینجا تنها هستم و با تنهایی خو گرفته ام هرچند حالا دیگر مهم نیست که آن ها مثل من نیستند یا من مثل آن ها فکر نمی کنم چون چندیست با هم کنار آمده ایم حداقل کاری را می کنم که در آن مهارت دارم از کار کردن به عنوان یک نیرو تبدیل شده ام به مرکز جذب نیرو، مغز بخت برگشتگانی که از این روستا عبور می کنند زیر رگبار دلایل و فلسفه های بی منطقم می گیرم و آن ها را راضی می کنم که بدل شدن به یکی از ساکنین این روستا چه افتخار بزرگیست یا کارکردن در کنار بقیه و برای تحقق هدفی مشترک و در نهایت قناعت به جشن کوچکی که به هنگام اتمام برداشت محصول می گیریم چقدر معصومانه و دلنشین است .خیلی ها را توانسته ام راضی کنم و آن چند نفری که راضی نشده اند گمانم در انبار های زیر زمینی مشغول آسیاب کردن گندم ها باشند.
کار کردن در اینجا بسیار زیباست شما هم به روستای ما سری بزنید جای دوری نیست همین نزدیکی ها... .
