تبليغاتX
<> ریزنوشت

ریزنوشت

هنوز هم میخواهم عقیده را دست فروشی کنم.

 

  • صورت بتنه کاری شده و پودر سفید خشک شده ای که به سبیل هایش ماسیده بود و در آستانه ی ریختن بود، مرا یاد عواقب استفاده از کرم پودرهای نا مرغوب روی صورت اصلاح نشده انداخت، لب های سرخ که تا شعاع 1 سانتی متری روژمالی شده بودند و ابروهایی که دوباره کشیده شده بودند اما این بار سیاه تر و پر پشت تر.
  • اضطراب هایش قبل از اجرا و حالت سردی که بعد از اجرا در چشم هایش دیده می شد همیشه پارادوکسی عجیب بود. انتخاب کردن افراد خاصی از بین تماشاگرها که قرار بود برای عملی شدن حقه هایش کمکش کنند از مهمترین تصمیم گیری های زندگی اش محسوب می شد و همیشه وسواس های شدیدی به خرج می دادو این وسواس ها از آن روزی که آن سیلی محکم را خورد به طور دیوانه کننده ای بیشتر شد وقت آن اجرا كلاه بانوی جوانی را برای انجام دادن یک حقه ی ساده طلب کرد، آن زن وقتی دید در کلاهش آرد خمیر شده می ریزد طاقت نیاورد و با عصبانیت از جا بلند شد سیلی محکمی در گوش دلقک زد کلاهش را گرفت و از چادر خارج شد.
  • حرکات اغراق شده ی صورتش در نشان دادن خوشحالی یا ناراحتی، متانت مضحکی را القا می کرد و برای من نه تنها خنده دار نبود بلکه بسیار هم قابل ترحم می نمود. با این همه دوستش داشتم و هربار که چادر از خنده منفجر می شد و هیچ تغییر حالتی در چهره اش رخ نمی داد دلم به حالش می سوخت اما بعد ها دلم به حال مردمی سوخت که به شوخی های کلیشه ای او می خندیدند.

آدم های توی سیرک را همیشه انسان های ناکامی تصور می کردم که به کاروانی پیوسته اند که پر است از انسان های شبیه خودشان، عضو تازه وارد خانواده ای جعلی، خانواده ای محزون و مضحک! سال ها پیش که تلوزیون و سینما و تئاتر و ... تا این حد همه گیر نشده بود و آوازه ی گروه های کوچک شعبده بازی که از دهکده ای به دهکده ی دیگر می رفتند از سریال های تلوزیونی بیشتر به گوش می رسید، آرزوی کار کردن در سیرک و دیده شدن و مورد تشویق قرار گرفتن کاملا عادی بود اما امروز که راه های بسیار و متنوعی برای دیده شدن و مطرح شدن وجود دارد ــ از بازیگری در فیلم های پر فروش تا کشتن 32 نفر در چند دقیقه ــ خواست و تلاش یک نفر برای پیوستن به گروهی موسوم به دلقک ها که ممکن است عمر شغلی چندان طولانی نداشته باشند و موفقیتشان هم به هیچ عنوان تضمین شده نیست و حتی طرفدارانشان هم روز به روز کاهش پیدا می کند، کاملا در نظرم غیر قابل درک است. تصور این که در یک جمع 60 نفری 56 نفر به شوخی ام نخندند یا حقه ام شگفت زده شان نکند دیوانه ام می کند دلقک ها آدم های شجاعی هستند خیلی شجاع !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت   توسط شیده  | 

این را می دانم تیغ اگر روی مچم بلغزد شاید هیچ وقت فرصت نفس کشیدن در این هوای ناپاک را نداشته باشم و این را هم می دانم شانس نبودن به اندازه ی بودن است و این را خیلی خوب می دانم که من زندگی را از خودم دریغ نخواهم کرد و این را ترس نمی نامم می گویم عشق به زندگی. من از مرگ می ترسم        نمی خواهم روحم را پرواز بدهم همین جا در جسم زندانی باشد بیشتر می پسندم اعتقاد دارم به روح و روزی که آزاد می شود و به جسم که روزی در زیر خاک حتما می پوسد. بی فایده ست نمی توانم به خودم آسیبی برسانم تیغ را بالا و پایین می کنم و به خودم اطمینان می دهم من از رگ و پوست و خون نیستم من فکرم روحم فریادم. مگر چه میشود اگر تکه ای از این گوشت غرق شده در اشک و آرزو را از خودم جدا کنم؟دستم می لرزد تیغ را نزدیک می کنم آن را فشار می دهم با احساس اولین و باریکترین رگه ی درد صورتم در هم می رود و دستم را می کشم خون روی دستم جمع شده اما حتی تصور این که این کار را تا جدایی قطعه ای از پوست بدنم ادامه دهم کاملا محال به نظر می رسد. لعنت می دهم به آن ها که هنوز می خواهند جسمانیت انسان را رد کنند. چه چیزی حقیقی تر از پوست و گوشت و خون که دیده می شوند و وجود دارند و کدام درد، دردناک تر از جراحتشان ؟چه دغدغه ای جدی تر از سلامتی جسمی که امروز برای رسیدن به آن ارقام نجومی خرج می شود چه زیبایی بالاتر از زیبایی صورت و اندام ـــ گواه این مدعی شلوغی مطب پزشک های جراح پلاستیک است ـــ ما در حالی از پرورش روح و تعالی سخن می گوییم که بیشترین در صد خودکشی ها و قتل ها به دلیل ناکامی های اقتصادیست .جامعه را بر اساس بضاعت مالی افراد دسته بندی می کنند نه بزرگی روحشان، امروز آن چه دیده و شنیده می شود باورش سخت است چه برسد به چیزی که شاید یک وهم بیشتر نباشد ما این جا زندگی می کنیم جایی که می کاریم، آبیاری می کنیم، آفت می زند گاهی، اگر خوشبخت باشیم چیزی هم برداشت می کنیم تو آن وقت از چیزی می گویی که هیچ کدام از این ها نیست ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت   توسط شیده  |