در کوچه های تنگ و پیچ در پیچ تعقیب و گریز چه برای آن که فرار می کند چه آن که در پی اش است کار دشواریست. هر لحظه امکان دارد طرف را گم کند هر ثانیه ممکن است غافلگیر شود و از سوراخی دستی یقه اش را بگیرد پس اگر حتی کوچه پس کوچه های شهر را مثل کف دست بشناسد وقتی درگریز است همه ی کوچه ها یکی می شود سنگ فرش ها به هم گره می خورند تا او به چنگ بیفتد سرش به دوران می افتد لحظه ای درنگ می کند، هیچ افاده نمی کند فقط تپش قلبش بالا می رود هن و هن می کند مثل سگی که به دنبال ماشین صاحبش می دود. در ذهنش به این فکر می کند که آیا فیلم پلیسی ای دیده که در پایان پلیس دزد را نگیرد ؟یا کارتونی که گربه موفق به گرفتن موش نشود خب این یکی را دیده اما در کارتون نه دنپیای واقعیت. این قانون است کسی که فرار می کند به چنگ می افتد پس برای چه می دود او هم مثل همه ی انسان های احمقی که با خوشبینی از قانون فرار می کردند به دام می افتد آرزو می کند کاش درته یکی از همین بن بست ها گیر بیفتد و با یک تیر خلاص شود بهتر از این بازی مسخره موش و گربه است در ته دلش می داند این کار بی سرانجام است در حالی که در افکارش غلط می خورد و قدم هایش را با اکراه روی سنگ فرش ها می کشدکه ناگهان خودش را جلوی در چوبی بزرگی می بیند عظمت در نشان می دهد متعلق به یک کلیساست در را باز می کند. کلیسا در سکوت کشنده ای غرق است تنها چیزی که کلیسا را از خیابان های ساکت صبح یکشنبه متمایز می کند نیمکت های چوبی ایست که مرتب در دو ردیف چیده شده اند. ستون ها، سقف بلند و مسیح مصلوب ذهنش را از فکری که ثانیه های پیش در سرش می چرخید، فارغ می کند انگار دلش می خواهد دعا کند، کاری که همیشه مردم را به خاطر انجام دادنش یک مشت احمق فرض کرده بود به سالن مستطیل شکل و طویل کلیسا نگاه می کند و با قدم های خسته خودش را به قسمت انتهایی کلیسا می رساند، روی نیمکت یکی به آخر مانده می نشیند خسته است شک دارد که واقعا برای چه به اینجا آمده به آخرین باری که برای دعا به کلیسا آمده بود فکر می کند چه روز های رقت انگیزی که مجبور بود صبح زود از خواب بلند شود لباس های تمیز بپوشد و دنبال مادرش راه بیفتد تا به کلیسا بروند هیچ چیز بدتر از وقتی نبود که زیر دست و پا می ماند شاید از همان موقع بود که از دعا کردن بدش آمده بود همان موقع که دعا کرده بود خدا از این صبح یکشنبه های وحشتناک نجاتش دهد اما او هیچ واکنشی نشان نداده بود. سنگینی و سکوت فضا به یکباره شکسته شد گرمی گلوله را پیش از آن که در بدنش فرو رود، آن لحظه که داشت هوا را تکان می داد حس می کند تا آن هنگام که آن را به آغوش می کشد و در بافت های بدنش به او اسکان می دهد. حالا او مرده و لاشه اش با یک جمجمه متلاشی شده سه روز است دست نخورده جلوی نیمکت آخری افتاده بوی تعفن و حضور قابل توجه حشرات مرده خوار را می توان از نیمکت شانزدهم به سمت آخر حس کرد درست است سه روز گذشته اما می دانم اگر سی روز هم بگذرد کسی متوجه جنازه ی خون آلودش نخواهد شد پس خودم دست به کار می شوم! کلیسا با عظمت تر از آنیست که در نوشته هایم ترسیم کرده ام انگار روی آسمان سقف کشیده و سقف ها را نقاشی کرده باشی بالای سر جسد ایستاده ام عجب بوی گندی می دهد! چطور مردم متوجهش نمی شوند؟ یک نفر با پیراهن بلند مشکی خیلی دور تر از جسد در حال حرکت به سمت در است . باید بدوم اگر می خواهم بهش برسم. مهربانی زندانی شده توی چشمان آبی اش نشان می دهد پدر روحانیست چه هیجان انگیز من تا به حال یک پدر روحانی را از نزدیک ندیده بودم.
ـــ برای اعتراف آمدی فرزندم؟
بهش چی بگم؟این که اومدم بگم اون جنازه ای که ته کلیساتون افتاده رو جمع کنید تا بوی گندش هم خودتون و هم مردم این شهرتون رو نکشته اگر فکر کنن من کشتمش چی اگر بپرسن تو از کجا دیدیش چطور متوجهش شدی؟بدبختی هات کمن که می خوای بازم برای خودت بدبختی بخری؟از اونجا تا اینجا اومدی برای خودت بدبیاری جور کنی؟
ـــ آره برای اعتراف اومدم.
ـــ باید 10 دقیقه ای اینجا منتظر بشینی تا من برگرد.
ده دقیقه برای فهرست کردن گناهام باید کافی باشه


