تبليغاتX
<> ریزنوشت

ریزنوشت

هنوز هم میخواهم عقیده را دست فروشی کنم.

در کوچه های تنگ و پیچ در پیچ تعقیب و گریز چه برای آن که فرار می کند چه آن که در پی اش است کار دشواریست. هر لحظه امکان دارد طرف را گم کند هر ثانیه ممکن است غافلگیر شود و از سوراخی دستی یقه اش را بگیرد پس اگر حتی کوچه پس کوچه های شهر را مثل کف دست بشناسد وقتی درگریز است همه ی کوچه ها یکی می شود سنگ فرش ها به هم گره می خورند تا او به چنگ بیفتد سرش به دوران می افتد لحظه ای درنگ می کند، هیچ افاده نمی کند فقط تپش قلبش بالا می رود هن و هن می کند مثل سگی که به دنبال ماشین صاحبش می دود. در ذهنش به این فکر می کند که آیا فیلم پلیسی ای دیده که در پایان پلیس دزد را نگیرد ؟یا کارتونی که گربه موفق به گرفتن موش نشود خب این یکی را دیده اما در کارتون نه دنپیای واقعیت. این قانون است کسی که فرار می کند به چنگ می افتد پس برای چه می دود او هم مثل همه ی انسان های احمقی که با خوشبینی از قانون فرار می کردند به دام می افتد آرزو می کند کاش درته یکی از همین بن بست ها گیر بیفتد و با یک تیر خلاص شود بهتر از این بازی مسخره موش و گربه است در ته دلش می داند این کار بی سرانجام است در حالی که در افکارش غلط می خورد و قدم هایش را با اکراه روی سنگ فرش ها می کشدکه ناگهان خودش را جلوی در چوبی بزرگی می بیند عظمت در نشان می دهد متعلق به یک کلیساست در را باز می کند. کلیسا در سکوت کشنده ای غرق است تنها چیزی که کلیسا را از خیابان های ساکت صبح یکشنبه متمایز می کند نیمکت های چوبی ایست که مرتب در دو ردیف چیده شده اند. ستون ها، سقف بلند و مسیح مصلوب ذهنش را از فکری که ثانیه های پیش در سرش می چرخید، فارغ می کند انگار دلش می خواهد دعا کند، کاری که همیشه مردم را به خاطر انجام دادنش یک مشت احمق فرض کرده بود به سالن مستطیل شکل و طویل کلیسا نگاه می کند و با قدم های خسته خودش را به قسمت انتهایی کلیسا می رساند، روی نیمکت یکی به آخر مانده می نشیند خسته است شک دارد که واقعا برای چه به اینجا آمده به آخرین باری که برای دعا به کلیسا آمده بود فکر می کند چه روز های رقت انگیزی که مجبور بود صبح زود از خواب بلند شود لباس های تمیز بپوشد و دنبال مادرش راه بیفتد تا به کلیسا بروند هیچ چیز بدتر از وقتی نبود که زیر دست و پا می ماند شاید از همان موقع بود که از دعا کردن بدش آمده بود همان موقع که دعا کرده بود خدا از این صبح یکشنبه های وحشتناک نجاتش دهد اما او هیچ واکنشی نشان نداده بود. سنگینی و سکوت فضا به یکباره شکسته شد گرمی گلوله را پیش از آن که در بدنش فرو رود، آن لحظه که داشت هوا را تکان می داد حس می کند تا آن هنگام که آن را به آغوش می کشد و در بافت های بدنش به او اسکان می دهد. حالا او مرده و لاشه اش با یک جمجمه متلاشی شده سه روز است دست نخورده جلوی نیمکت آخری افتاده بوی تعفن و حضور قابل توجه حشرات مرده خوار را می توان از نیمکت شانزدهم به سمت آخر حس کرد درست است سه روز گذشته اما می دانم اگر سی روز هم بگذرد کسی متوجه جنازه ی خون آلودش نخواهد شد پس خودم دست به کار می شوم! کلیسا با عظمت تر از آنیست که در نوشته هایم ترسیم کرده ام انگار روی آسمان سقف کشیده و سقف ها را نقاشی کرده باشی بالای سر جسد ایستاده ام عجب بوی گندی می دهد! چطور مردم متوجهش نمی شوند؟ یک نفر با پیراهن بلند مشکی خیلی دور تر از جسد در حال حرکت به سمت در است . باید بدوم اگر می خواهم بهش برسم. مهربانی زندانی شده توی چشمان آبی اش نشان می دهد پدر روحانیست چه هیجان انگیز من تا به حال یک پدر روحانی را از نزدیک ندیده بودم.

ـــ برای اعتراف آمدی فرزندم؟

بهش چی بگم؟این که اومدم بگم اون جنازه ای که ته کلیساتون افتاده رو جمع کنید تا بوی گندش هم خودتون و هم مردم این شهرتون رو نکشته اگر فکر کنن من کشتمش چی اگر بپرسن تو از کجا دیدیش چطور متوجهش شدی؟بدبختی هات کمن که می خوای بازم برای خودت بدبختی بخری؟از اونجا تا اینجا اومدی برای خودت بدبیاری جور کنی؟

ـــ آره برای اعتراف اومدم.

ـــ باید 10 دقیقه ای اینجا منتظر بشینی تا من برگرد.

ده دقیقه برای فهرست کردن گناهام باید کافی باشه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت   توسط شیده  | 

قسم به صفحه ی

      حوادث

زمانی بود، که صفحه ی حوادث به جرگه ی تفریحات مردم پیوسته بود و خبرهایش را با هیجان در تاکسی برای هم تعریف می کردند،داستان نویسان ایده ی داستانشان را به یاری این صفحه جور می کردند و حتی اگر خبری واقعا جالب بود از روی آن فیلمی ساخته می شد. قاتلان و مقتولان بیچاره در سرگم کردن مردم از سریال های شبانه و در ترساندنشان از از فیلم های ترسناک، موفق تر عمل می کردند که این البته جای تقدیر و تشکر داشت. حوادث مرگ بار و قتل های رقت آور تا حد زیادی هم باعث وحشت مردم شده بود و یاد آوری کرده بود در میان شما دیوانه هایی زندگی می کنند که گاه خود را به صورت یک راننده تاکسی و گاه در قالب زنی مهربان طالب نگهداری نگهداری از کودک معصومتان است، به شما قالب می کنند. آن ها برایتان نقشه کشیده اند برنامه ریزی کرده اند و پایان نقشه شان هیچ رنگی به جز رنگ خون نیست پس محتاط باشید شما که نمی خواهید وقتی یک بعد از ظهر خسته از سرکار به خانه می آیید جسد کودک 5 ساله تان را که چکش در سرش خورده و مغزش کفپوش خانه تان شده را ببینید، پس اعتماد نکنید به هر کس. البته دوران یکه تازی قاتلان و جنایتکاران در ترساندن مردم دوران کوتاهی بود خیلی زود کارگردانان و فیلم نامه نویسان دستشان را خواندند و تا ته خط رفتند و هر آن چه قرار بود به عنوان تیتری جنجالی در این صفحه کار شود فیلم نامه نویسان در سکانسی آن را در فیلم گنجاندند. انسانیت به صفر رسید و دیگر هیچ جای کار بیشتری نبود، پس ورق برگشت و بازیگران صفحه ی حوادث به ناچار تابع بازیگران فیلم های خشونت بار شدند!

فیلم های جنایی هم مثل صفحه ی حوادث، با گذشت زمان مخطبان بسیار خود را از دست دادند کشت و کشتار کاملا تکراری شده بود و ریختن خون دیگران مثل گذشته برای مردم جذابیت نداشت. این تب هم مثل بقیه فروکش کرد اما مثل هر موج گذرای دیگری بی تاثیر نبود برایمان یادگاری های خانه خرابکنی به جا گذاشت بی اعتمادی به دیگران مشکوک بودن به همه چیز و ترس و وحشتی که برای همیشه در وجودمان رخنه کرد.البته اگر مثبت نگاه کنیم در یک جمله می توان گفت: چشممان را باز کرد!

ـــ این یارو دیوونه س! این قدر باهاش بحث نکن! اگه اومد با چاقو سلاخی مون کرد چی؟

ـــ کی؟ این؟ نه بابا مال این حرفا نیست!

ـــ مگه حوادث روزنامه ها رو نخوندی؟ فکر کردی مردم چه جوری همدیگرو می کشن؟ سر یه موضوع بیخود بحث می کنن بعد هم طرف چاقو برمیداره سر اون یکی رو گوش تا گوش می بره!

ـــ مامان مریم دعوتم کرده جشن تولد دخترخاله ش بعد از ظهر با خودشون میرم شب هم باهاشون برمیگردم.

ـــ نه!

ـــ اه، چرا؟ تو که میشناسی شون مگه نمی گفتی آدمای خوبی ان؟

ـــ ببین عزیزم من با مردم نمیشه این قدر زود قاطی شد .من چه می دونم تو اون مهمونی کوفتی شون چی می گذره.اگه ازتون فیلم بگیرن فیلمش پخش بشه چی؟ خوبه این قدر رمان های آشغال می خونی می بینی چه راحت تو این جور جاها از دخترا سو استفاده می کنن هیچکی هم خبر نمیشه حالا هی اصرار کن .

ـــ باشه نمی رم.

این دستش کج است، آن کلاهبردار است، او مواد پخش می کند، آن قیافه اش به قاتل ها می خورد، این در خانه اش گوشت آدمیزاد نگه می دارد، آن دیروز دختری را به خانه اش می برد، این مال مردم خورده ... .

با اطمینان به داشته های خود که از صفحه ی حوادث و فیلم ها به دست آورده ایم به راحتی می توانیم به دیگران انگ جرم،جنایت،دزدی، هرزه گری و ... بزنیم اگر هم کسی پرسید با استناد یه چه مدرکی؟می توانیم رجوعش دهیم به آرشیو طویل و جنون آسای صفحه ی حوادث.

همچنین به عنوان ملتی زخم خورده از بیگانه ها، حق داریم به هرکس شک کنیم در کارش دخالت کنیم از برنامه ی روزانه اش سر در آوریم آن را برای بقیه تعریف کنیم و از او اجتناب کنیم چون به نظرمان مشکوک می آید به هر حال نباید از یک سوراخ دوبار گزیده شد قبول ندارین؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت   توسط شیده  | 

"همه ی ما افتخاری را کسب کرده بودیم که شایستگی شو نداشتیم و اداره ای را تصاحب کرده بودیم که نمی دونستیم چطور اداره اش کنیم . بعضی ها فقط به دنبال کسب قدرت ان، اما اکثرا دنبال چیز کمتری هستن، یعنی به دنبال یه شغل."*

چند ساعتی بیشتر به پایان وقت قانونی تبلیغات نمانده و هواداران رئیس جمهور آینده، از هیچ کوششی فرو گذار نمی کنند، از سر کردن در ماشین مردم و و تشویق به رای دادن تـا دادن گرم کن ورزشی به مردم فرو دست. در حوزه ی تبلیغات جوان های آرمان گرا با خوشحالی شعارها را برای هم تکرار می کنند و بی جهت در اتاق قدم می زنند.هیجان بسیار بالاست .خدا کنه کسی سکته نکند.نتایج اعلام شد ... سلام آقای رئیس جمهور!

رئیس جمهور محبوب با لبخند ملکوتی به مردم لبخند می زند مردم زنده می شوند به حرکت در می آیند شعارهای انتخاباتی بر سر زبان ها جاری می شود شعارها هر روز مسخره تر از دیروز می شوند و محتوایشان تنزل پیدا می کند اما تحقق نه.تعدادی دور رئیس جمهور با وقار را گرفته اند فکر کنم اسمشان بادی گارد، فدایی یا محافظ باشد اما هیچ از وقار رئیس جمهورز به ارث نبرده اند. در کسری از ثانیه نگاهشان را از نقطه ای به نقطه ی نا معلوم دیگرمی اندازند و گاهی خیره می شوند اما به تنها چیزی که نگاه نمی کنند لبخند محبت آمیز مردم است که نثار می شود .

جوان های آرمان گرای اطراف رئیس جمهور، آرمان ها را لای دفترچه خاطرات گذاشته اند و به فکر آنند که چطور آتو به دست روزنامه نگاران و رسانه ها ندهند و همه چیز به خوبی و خوشی بگذرد البته مشکلات، بحران، نقد و تمسخرهم هست اما این ها کارشان را خوب بلدند.

دوران ریاست جمهوری تمام می شود. هیچ چیز ترحم برانگیزتراز رئیس جمهوری نیست که برکنار شده.مردی که دیروز لبخند خمیردندانی اش در ویترین مغازه ها بود و امروز گریه هایش را هم تحویل نمی گیرند. چون برکنار شده دست همه باز است تا عملکردش را نقد کنند و با دیگران مقایسه و اگر شد چند تا تقصیر را به گردنش بیاندازند.هوادارن دیروز به منتقدان امروز تبدیل شده اند، دیگر کسی برایش دست تکان نمی دهد و ماشینش زیر سیل جمعیت نمی ماند. روز خداحافظی با کاخ ریاست جمهوری حتما خیلی تلخ بوده برایش .حالا هم تلوزیون گه گاه نشانش می دهد به نام رئیس جمهور سابق.

*"سفر خوش آقای رئیس جمهور" از گابریل گارسیا مارکز

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت   توسط شیده  | 

گفتند دانش نماینده ی کوشش همیشگی انسان برای پی بردن به اسرار جهان است بله درست،کسب دانش برای انسان با کشف اسرار جهان همراه بود اما الزاما برای آن صورت نگرفت. آگر نگاهی به فهرست اختراعات و نو آوری های امروز در گوشه و کنار جهان بیاندازی کمتر اثری از کشف یا پی بردن به مطلبی جدید را خواهی یافت، غالبا استفاده از قوانینی ست که شناخته شده و کشف شده اند .هر روز از ژاپن یا آمریکا خبر می رسد فلان وسیله برای بهمان کار ساخته شد،که نسبت به قبلی از کیفت بالا تر، سرعت بیشتر و البته قیمت بیشتری برخودار است. این خبر ها آن قدر زیاد می شوند که دیگر از شنیدن خبر تولید سوخت با قند تعجب نمی کنیم همه چیز عادی می شود اما مطمئنا اگر پای کشف حقیقت وسط بود اشتیاق بیشتری برای شنیدن اخبار دانش و فناوری داشتیم .

انسان امروز با جعل نام پی بردن به حقیقت ، در پی آسان کردن کارهایش که امروز بدجور به هم گره خورده اند ، اختراع می کند و بر اختراعش مثل برده داری ،مالکیت می کند و بر آنچه برده حاصل کرده صاحب می شود و بهره وری از وسایل آن قدر ادامه پیدا می کند که انسان نقشش از تولید کننده به مصرف کننده و از هدایت کننده و رهبر به مقامی تشریفاتی نزول می کند.کسی که کلیک می کند، تایپ می کند، دکمه ای را فشار می دهد و یا فکر می کند و تصمیم ذهنی اش توسط وسایل به عمل تبدیل می شود .و درنهایت انسانی که وسایل بخشی از زندگی اش ست یا در واقع همه ی زندگی .

تا به حال فکر کده اید چرا از صبح تا شب کار می کنیم یا بهتر بگویم جان می کنیم؟ تا وقتی در مغازه ای به دنبال گوشی مناسبی گردیم حق انتخاب بیشتری داشته باشیم تا اولین سوالی که از نویسنده می پرسیم "چند است ؟" و "چه قیمتی؟" نباشد.شما دلیل دیگری سراغ دارید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت   توسط شیده  | 

فرض کن این یک سکانس از یک فیلم است :

در با شدت باز می شود و مردی یا تبری در دست در آستانه در ایستاده و به چهره های وحشت زده ی خانواده ای نگاه می کند که چند سالی در جوارشان زندگی کرده مرد مصمم است آن قدر که انگار از مقامی بالا دستور دارد .حمله ور می شود و پدر خانواده را در مقابل چشمان بچه هایش سلاخی می کند، در حالی که چشم زن و بچه هایش از وحشت گشاد شده، مدام جیغ می کشند و به گوشه ای از خانه پناه می برند.تبر بر بدن بی جان پدر فرود می آید و تنش را تکه تکه می کند، زن در حالی که آرام نیست سعی می کند بچه هایش را آرام کند کار مرد تما شده و به طرف دیگر اعضای خانواده می رود بچه ها را از بقل مادر می کند همان کاری را که با پدرشان کرد با آن ها هم می کند اما زن را نمی کشد دستور صادر شده شامل زنان نمی شود زن جیغ می کشد و مدام خود را به اطراف می کوبد...

دو قوم هوتو و تونسی در حالی که سابقه ی اختلاف تاریخی را داشتند، سال ها درکشوری که اکثریت را قوم هوتو تشکیل می داد در کنار هم زندگی می کردند تا آوریل 1994 که هوتو ها تصمیم گرفتند کشور را از وجود توتسی ها پاک کنند و انجام این کار بسیار آسان بود وقتی دولت که اتفاقا از هوتو ها هم تشکیل شده بود از انجام این عملیات حمایت میکرد. حمایت دولت از مردم باعث شد هوتوها بدون نگرانی همسایه ها و هم میهنانشان بکشند و با اطمینان خاطر به زنانشان تجاوز کنند. طی 100 روز 800 هزار نفر کشته شدند و در ژوئیه 1994 نسل کشی پایان یافت و امروز یعنی سیزده سال بعد از نسل کشی تنها میراث به جا مانده از این جنایت برای مردم ایدزاست طوری که می توان گفت امروز یک رواندایی یعنی یک ناقل ویروس HIV

                  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

      

             ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سال 2007 است و هزاران نفر از ساکنان دهکده های اطراف از خانه های محقر خود رانده شده اند و دربیابان و در پناهگاه هایی که فاقد ابتدائی ترین امکانات زندگی اند به زندگی فلاکت بار خود ادامه می دهند و به علت کمبود غذا یا نبود امکانات بهداشتی ازبین می روند. هزاران زن مورد تجاوز های وحشیانه قرار گرفته اند. صد ها هزار نفر کشته شده اند و دیگر حتی امیدی به کمک های بشر دوستانه نیست دولت متهم شده به : دامن زدن به تضادهای قومی، جلوگیری از دستیابی به کمک های بشردوستانه بین المللی، که موجب ایجاد شرایط مهلک زندگی برای غیرنظامیان آواره شده است، بمباران هدف های غیر نظامیبا هواپیما، کشتار و تجاوز جنسی به غیر نظامیان.سازمان ملل پیوسته اظهار نگرانی می کند ،هشدار می دهد ،نیرو اعزام می کند، با رئیس جمهور رایزنی می کند تا اجازه ی ورود اضافه ی نیروهای بشر دوستانه را بدهد ،دولت چین 774 ملیون دلار کمک مالی می کند ...در آن سو مردم پیوسته می میرند زنان و دختران مورد تجاوز قرار می گیرند،ترس ها و تحقیرها مرتب افزایش می یابد ــــــــ اینجا دارفور است.

این داستان ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت   توسط شیده  | 

 

نسل زندگی اوشین وار حداقل در این نزدیکی خیلی وقت است که منقرض شده حالا اولین شرط ازدواج برای دختران داشتن خانه ی مستقل و قطع رابطه ی نسبی با خانواده ی شوهر است و طبق آمار ارائه شده میانگین سن ازدواج در ایران برای دختران به 24 سال رسیده در حالی که این آمار از آن چه در آمریکا رخ می دهد فاصله ی زیادی ندارد از بین تازه عروسان کمتر کسی را پیدا می کنی که شاغل یا به دنبال شغل نباشد افراد بیشتر زوج دلخواهشان را در مکان های آموزشی پیدا می کنند تا از میان دختران همسایه .در جایی که تازه عروس ها یواشکی در نیمه شب موبایل شوهران شان را چک می کنند خیلی بعید است که بتوانند دوری یک ماه ی شوهرانشان را بدون سوظن بپذیرند.

اگر بشنوید دختری در سیزده سالگی ازدواج کرده در پانزده سالگی بچه دار شده و تا شش سال بعد از ازدواج در کنار مادر شوهرش،بدون شوهرش زندگی می کرده و بعد از کسب تجربه و چشیدن سرد و گرم روزگار و زندگی زیر یک سقف با جاری ها و مادر شوهر به خانه ای در حومه ی تهران مثل عبدالله آباد برود آن هم در سال 1386(قرن بیست و یک قرن انفجار اطلاعات) ، به این دختر چه می گویید دیوانه؟ بدبخت؟ بیچاره؟ عقب مانده؟به هر حال تعداد این دختران کم نیست تقریبا به تعداد خانه هایی که در حومه ی تهران وجود دارد.

دوستی از سفری که به یکی از زیر مجموعه های ابحر (روستایی در نزدیکی زنجان)داشته تعریف می کرد و از زندگی عجیبشان می گفت که با وجود بودن دستگاه VCD در خانه شان و آشنایی با Handycam و استفاده از آن هنوز دختران شوهرانشان را سر سفره عقد می بینند،همچنین از غذاهایشان می گفت که بدون استفاده از هرگونه چاشنی یا طعم دهنده درست می کنند و از چلوگوشتی که مزه ی ضخم گوشت می داد و آبگوشتی که مردم به عنوان غذای عروسی سرو می کردند و طرز درست کردنش که خیلی خنده دار بود"پوست بزی را که روز قبل از عروسی قربانی شده بود می کندند و اعضای اضافی بدنش را در می آورندو بدون شست و شو در حالی که قطره های خون از آن چکه می کرد،درسته در دیگی می انداختند و با شلنگ روی آن آب می ریختند و با بسته ای نمک و چند پیاز سر و ته قضیه را به هم می آورند حالا غذای عروسی آماده است برای خوردن!

از سلطنت مادر شوهر بر عروس ها که همه در یک خانه زندگی می کنند می گفت این که دختران 14_15 ساله که عروس نامیده می شدند، به مثال غلامانی زیر دست مادر شوهر بدون هیچ گونه شکایت و حمایت شوهر در حالی که شوهرشان در تهران به شغل های full time مشغولند، زندگی را سپری می کنند.

از رفتارشان با بچه ای که هنوز چهل روزش نشده بود و آن را به دست بچه ی چهار ساله می سپردند تا ساعتی را مراقبش باشد .

این هایی که گفتم را باید با هیجانی که دوستم برای من تعریف کرد بشنوید تا عمق مطلب را درک کنید فقط در همین حد بدانید در آن جا مردم هنوز از مرگ ناصر الدین شاه بی خبرند! انگار که روزگار طور دیگریست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت   توسط شیده  |