تبليغاتX
<> ریزنوشت

ریزنوشت

هنوز هم میخواهم عقیده را دست فروشی کنم.

کودکی های بلاگرها و هوس هاشون برای بازی کردن و در ضمنش بیشتر شناختن همدیگر تمامی ندارد سوال های این بازی های بلاگی روز به روز خصوصی تر می شوند هرچند به نظرم این چیز بدی نیست چون بلاگرها کم کم از این که با آدم ها مثل کلمات رفتار کنند، خسته شده اند و ترجیح می دهند کمی هم به هویت یکدیگر بپردازند که مطمئنا باعث به وجود آمدن پست های جالبی هم خواهد شد.

از KZ برای دعوتش تشکر می کنم و با کمال میل اون رو می پذیرم.

ــ اگر بخواهید بهترین کار را برای کسی که دوستش دارید انجام دهید چه می کنید؟

خیلی کارها می شود کرد اما فکر کنم بهش یک بلیط 15 روزه به مقصد پاریس به همراه یک دوربین عکاسی می دهم .

ــ چهار اتفاق بزرگ زندگیتان که حتما باید بهشان اشاره کرد .

1.به دنیا آمدنم در ایران که نفهمیدم نعمت یا نغمت بود.

2.دیدن "اثر پروانه ای" که به شدت من رو متاثر کرد.

3.آشنا شدن با دنیای مجازی ایرانیان که انصافا از دنیای حقیقی شان جالب تر است.

4.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ .(هر وقت اتفاق افتاد میام و می نویسمش.)

ــ چهار اتفاقی که اگر بهشان اشاره نشود بهتر است.

1.ریختن چای داغ روی پای راستم در 8 ماهگی .

2.افتادن سنگ اپن آشپزخانه روی پای راستم در 8 سالگی.

3.شکسته شدن سوزن در پای راستم در 11 سالگی که انصافا خیلی دردناک بود.

4.حماقت کردن و سوار شدن در هر گونه از وسایل شهربازی که می چرخند و بالا و پایین می روند.

ــ خلاصه ای از اخلاقتان به اضافه شخصیت و غیره که باید بهشان اشاره کرد .

عاشق زندگی مدرن، از آن هایی که هر کس سرش در کار خودش باشد .دوست دارم وقتی فیلم می بینم تنها باشم و اگر تلفن زنگ زد به آن جواب ندهم سینما رفتن را دوست دارم به خصوص اگر تنها باشم. بد اخلاق نیستم اما لبخند نمی زنم .قدم زدن در پیاده رو در شب ها را دوست دارم و از انجام دادنش در روز متنفرم. هیچ وقت آدم ها را به دو دسته ی خوب و بد تقسیم نمی کنم. "if i had" امینم را مثل بقیه دوست دارم. تنها از یک دسته از آدم ها در زندگی بدم می آید، آن هایی که برای زندگی بهتر حرص می زنند .

ــ با در نظر گرفتن چهره خودتان کدام یک از بازیگران را برای نقش انتخاب می کنید؟

این سوال خیلی گنگه اما فکر کنم آدری هپبورن در سابرینا!

فرهود، فرهاد، نگارنده، Leo و اثر انگشت پنج نفری هستند که من به این بازی دعوت می کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت   توسط شیده  | 

غذای آلوده می تواند شما را بکشد .اگر گرسنه هستید به هیئت مبلغین لس انجلس در wall st مراجعه کنید ما به جایش به شما غذای سالم می دهیم.

آن چه خواندی تبلیغی برای یک رستوران در خیابان wall لس انجلس نبود تذکری بود که روی یک تکه کاغذ نوشته شده و آن را به سطل آشغال چسبانده بودند برای آن هایی که دست در سطل زباله های شهر می کنند و و با تلاش فراوان زرورق های خالی بیسکویت ها و شیرینی ها یا لیوان های یک بار مصرف و قوطی های نوشیدنی هایی نوشیده شده را در می آورند و ته مانده ها را پاک می کنند یا در کیسه ای می ریزند و با خود می برند تا با دیگران قسمت کنند و این یادآوری دوستانه ای از طرف مبلغین لس انجلس بود به این انسان های بی نزاکت که مادرشان هرگز به آنها یاد نداد : میوه نخور نشسته(که حتما رویش مگس نشسته) و همچنین نگفت که آنچه را در سطل زباله می اندازند دیگر قابل استفاده نیست پس آن ها نداسته دست در زباله ها میکردند و به دنبال گمشده ی خود تمام سطل را به آشوب می کشیدند و آن صحنه ی دل به هم زن را برای شهروندان محترم ایجاد می کردند چنین آدم هایی حتما نمی دانستند که غذای آلوده ممکن است باعث مرگ شود پس اضافی همبرگرهای ما را که یک روز و نیم در سطل مانده بود با خود به خانه می بردند و بین هم تقسیم می کردند و آنچه را یک بار ما(ناقص) خورده بودیم آنها این بار(کامل)می خوردند.

حتما تو هم آن هایی که زباله ها را قبل از ماموران شهرداری بازرسی و تفکیک و با خود می برند، دیده ای احتمالا تذکر بالا تنها شامل چنین انسان های محتاجی نمی شود بلکه یک تذکر همگانی ست.

این یک تذکر همگانیست زیرا...

وقتی از کنار سطل زباله هایی که بدنه ی شفافی دارند عبور می کنیم نگاهی به درونشان می اندازیم و در ابتدا زباله های رنگیست که نظرمان را جلب می کند و کمی بیشتر دقت می کنیم تا بفهمیم چیستند اما وقتی تیرمان به سنگ می خورد و از یافتن جواب سوالمان نا امید می شویم ناچار به راه خود ادامه می دهیم نکته همین جاست ما که انسان های بهداشتی و متمدنی هستیم این نکته را می دانیم که دست در سطل زباله کردن کار جالبی نیست اما گاهی اشیا داخل نظرمان را بدجور جلب می کننن و ما بی توجه به هر چه هنجار و ناهنجاری می شویم و دست در سطل زباله کرده و شی مورد نظر را در می آوریم و آن را با نگاهی شبیه به نگاه یک کاشف می نگریم و از کشفمان به خود می بالیم.

زیر و رو کردن زباله ها می تواند به اندازه ی جست و جو در گنجه ی مادربزرگ جالب باشد، به خصوص وقتی در شهری زندگی کنی که عده ای تولید کننده ی زباله و عده ای مصرف کننده ی آنند .می دانم پیشنهاد بی شرمانه ایست اما می توانی یک بار در یک خیابان خلوت و موقعیتی مناسب دست در سطل زباله کنی و ببینی از نظر آنها که در کنارشان زندگی می کنی،زباله چیست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت   توسط شیده  | 

تا قبل از آن شب خیال آن که بتوان با فرستادن sms رکورد جابه جا کرد به نظرم غیر ممکن می آمد اما بعد از آن که مجری برنامه از مردم عزیز و همیشه در صحنه خواست تا رکورد ارسال پیام کوتاه به یک برنامه تلوزیونی را بشکنند و به 2 ملیون عدد ارتقا دهند دلم برای عبارت جابه جایی رکورد سوخت که این قدر مظلوم واقع شده بود .من جلوی تلوزیون مبهوت ایستاده بودم و به خوش خیالی مجری و مردمی که این sms ها را می فرستند می خندیدم که موبایل را در دستم دیدم و خودم را در حال فرستادن جواب سوالی که هیچ پیش زمینه یا اطلاعاتی درباره اش ندارم به کسی که مدام می گوید برای ما پیام کوتاه ارسال کنید.بله من هم مانند تمام آن سه ملیون نفر جواب آن سوال را برای برنامه فرستادم (هرچند به زور خانواده)با این اطمینان که هرگز برنده نخواهم شد اما فرستادم تا شاید من همان شماره ای باشم که یک نفر از پشت تلفن اعلام می کند .

امروز در برنامه های تلوزیونی حتی برنامه ی کودک تلفنی ارائه می شود که مردم باید به بهانه های مختلف برای آن شماره پیام کوتاه بفرستند، گاهی برای بیان نظرات گاهی هم برای شرکت در مسابقاتی که هیچ کدام از شرکت کنندگانش امیدی به برنده شدن ندارند در واقع امید به برنده شدن در مسابقه ای با سه ملیون شرکت کننده کمتر از برنده شدن شرط بندی در کازینو های لاسوگاس است.

و در پایان شما صدای کسی را از تلویزیون می شنوید که مجری، برنده خطابش می کند کسی که به اندازه ی شما زحمت کشیده اما او اکنون برنده است و شما یکی از آن سه میلیون نفر که نقش سیاهی لشکر را داشته او حق شما را خورده است اما هیچ قانونی از شما دفاع نخواهد کرد.

مهم این است که ما این کار مضحک(فرستادن پیامچه به برنامه تلوزیونی ) را انجام می دهیم و این نشان می دهد که هر چه هم انسان های مدرن و تفکر گرا و واقع بینی(شاید هم بدبین)به نظر آییم اما در ته دل به چیزی به اسم شانس اعتقاد داریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت   توسط شیده  | 

 

چند روز پیش بود که سیدعلی میرفتاح (ستون نویس صفحه ی آخـر روزنامه شـرق )گفت چند روزی مــی رود تا بلـکه دل مخاطبانش برایش تنگ شود، من از آن روز شــرق را نخریدم (به جـــزپنج شنبه ها) هرپنج شـنبه با شوقی مهار نشـدنی جلوی دکه روزنـامـه فروشی ظاهر می شدم و با لـبخندی حـاکـی از رضایـت روزنـامه را مـی خریدم و با دقت تمام آن را تا خانه حمل می کردم مبادا گوشه اش تا شودو تا شب مشغول خواندنش بودم ووقتی همه ی مطالب مورد علاقـه ام را می خواندم به خودم می گفتم من چقدر خوشبختم که این مطالـب رامی خوانم و ایـن نویسنده ها رامی شناسم البته گاهی هم از دسـت نویسنده ها ناراحـت می شدم و حرص می خوردم گاهی مسخره شان می کردم گاهی هم تحسین .

امروز اما به پنج شنبه شومی که می آید فکر می کنم من به یاد شرق جلوی روزنامه فروشی حاضر می شـوم و به جـای خـالی شـرق و کافه نشینانش نگاه می کنم و به خانه برمی گردم و تا شب به پنج شنبه هفته گذشته فکر می کنم که مـن چقـدر خوشبخت بودم ... .

قـلندران روزنامـه نگار مـن بـه همه ی شوخی های بی مزه تان می خندیدم.

آقای یعقوبی "هزار و یک شب نو" را می پرستیدم هر چند گاهی دوزعاشقانه اش زیادی بالا می رفت.آقای میرفتاح نوشته هایتان همیشه مـرا به فکر فـرو می برد و روزنامه نگاریتان را تحسین می کردم .آقای سید رضا علوی پنج شنبه ی هفته پیش چقدر از دستتان ناراحت شدم به خاطر قضاوتی که درباره ی زنان فمنیست کرده بودید چقدر بهتان فحش دادم اما من عاشق نمایشنامه های زناشویی تان بودم مخصوصا آن یکیکه اسم یکی ازکراکترها شیوا بود هم اسم من.

بیچاره صاحب "صندلی لهستانی" تازه از پاریس بازگشته بود که ...

منتظر بودم بالاخره داستان مراسمازدواج نـیـما محبی را بخـوانـم نمی دانم حالا هم زنش حاضر می شود با یک روزنامه نگار بیکار ازدواج کند؟راستی آقای شاهین پیروزآخر"بچه معروف "چه می شود؟

مدیر مسئول شرق "رحمانیان" گفت:"از نظر من امروز روزمرگ شرق است و شرق را باید تمام شده دانست من هم از امروز به بعد در هیچ روزنـامه ای فعالیت نخواهم کرد."این سومین بار در پنج سال گذشته است که شرق دچارتوقیف می شود و فکر کنم آخرین بارچون دیگر شرقی نخواهد بود که آن را توقیف کنند.

هیئت نظارت بر مطبوعات امسال، روز

خبرنگار را به جانـانه تریـن شکـل مـمکن

بـه خبرنگاران شرق تبریک گفت.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت   توسط شیده  | 

این جا فعلا کسی حوصله ی حرکت آرام و و ظریف دست نوازنده روی ویولن

را که منجر به تولید صدایی زیر و کشیده می شود ندارد، امروز همه ی نگاه ها

به طرف DJ است با آن حرکت های سریع و بی تامل دستش روی صفحه.

خبری از آن رقص در میانه ی میدان و آن حالت عرفانی و پیچ و خم های

اقتباس شده از بید مجنون نیست حالا نوبت Break dance و حرکات و سریع

و در لحظه ی سیاه پوستان با آن عضله های ترک خورده شان است.

 

 

زندگی تو در دنیای امروز هر چقدر هم که سخت و مرارت بار یا عذاب آور به نظر برسد اما نسبت به گذشتگانت یک ارجحیت دارد : جوان های بیچاره ی ده ی چهل مجبور بودند فیلم های مورد علاقه شان را در میان  سیلی  از آدم های بیکار که به سینما پناه آورده بودند یا با خواهش و تمنا از  پدر  و مادر بی علاقه به تلوزیونشان تماشا کنند همچنین مجبور بودند تمام گفنوگوهای رقت انگیز و بازیگران لوس و بی مزه را که ازشان متنفر بودند در طول فیلم تحمل کنند تا بتوانند حداقل یک سکانس درست و حسابی ببینند بی خبر از آن که چهل سال بعد نوه اشان درحالی که جلوی تلوزیون نشسته در سکوت اتاقش به جدیدترین فیلم روی پرده در سینماهای آمریکا نگاه می کند و هنگام به صحنه آمدن بازیگر مسخره ای که تمایلی به دیدنش ندارد با لبخندی ملیح و آرامشی مثال زدنی دکمه ی NEXT را فشار می دهد به همین سادگی به همین  خوش مزگی !

به همین جا ختم نمی شود بیچاره مرد ده ی چهل که تا با زنی در کافه قهوه می خورد، فردا زن با آب در مشک و اشک در چشم به سراغش می آمد که آبرویم رفت و باید با من ازدواج کنی ،مرد با او ازدواج می کرد و اتفاقا برخلاف میلش چند سالی با او زندگی می کرد. اما در جایی آن طرف تر شاید چهل و شش سال بعد: دختری در یک برنامه ی تلوزیونی به دنبال Date مناسب خود می گردد، پسر از ماشین پیاده می شود و دختر تا قیافه اش را از دور می بیند می گوید Sorry next... شاید پسر بعدی مناسب تر باشد او می خواهد در وقت کمتر استفاده ی بیشتری ببرد به همین راحتی به همین خوشمزگی !

عصر حاضر، بشر حاضر

این عصر، عصر سرقت های 60 ثانیه ایست عصر کشتار دسته جمعی و انفجار هکتارها زمین در کسری از ثانیه و همه ی این اتفاقات که با سرعتی باور نکردنی اتفاق می افتند برای آیندگان تبدیل می شوند به آرشیو و آن ها می توانند اتفاقاتی را که زندگی میلیون ها تن را در خود فرو برده، هزار باره تصور کنند، تحلیل کنند ، تفسیر کنند و نظر بدهند... اما آن چه ما حقیقتا از این اتفاقات می دانیم، مردم متحیری هستند که هرسال برای از دست رفتگان هیروشیما و ناکازاکی مراسم یادبود می گیرند و سیاست مدارانی که اشک می ریزند و خبرنگاری که چرنوبیل را هر سال وحشتناک تر از سال قبل توصیف می کنند .

استفاده از وقت؛ انسان فکر کرد و به این نتیجه رسید که وقت طلاست! پس نباید آن را برای از بین بردن موانع تلف کرد و پیش خودش گفت مجبور نیست مثل اجداد پوکوهانتس برای کشتن یک نفر کلی وقت و انرژی صرف کند پس این طور بود که پیشرفت کرد و شد بشر عصر حاضر!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت   توسط شیده  | 

اشتباه نکنم سه روزی نبودم این که کجا بودم مهم نیست(اما همدان بودم جایتان خالی) مهم چیزیست که این چند روز ذهنم را بار ها به خود مشغول کرد تا بالاخره تصمیم گرفتم درباره اش بنویسم .

زندگی در میان حیوانم آرزوست!

همدان جای سرسبز و خرمی ست .درختان سبز ،گل های سرخ، چمن های تازه ، در پارک ها استخر های بزرگ و آبشارهای زیبا و سنگ نوشته هایی که تنها به درد عکس گرفتن می خورند .این چند روز به هرجای طبیعی و خوش آب و هوایی که می رفتیم ، یک نفر طبع طبیعی اش گل می کرد و شروع می کرد درباره ی زندگی و خانه و کاشانه ی ایده آلش گفتن:"خانه ای چوبی در میان جنگل که توسط درختان سربه فلک کشیده شده احاطه شده و جوی آب زیبایی كه از جلو خانه می گذرد، زندگی مسالمت آمیز با حیوانات دوست داشتنی و بی آزار جنگل و ..." این ها رویاپردازی هایی است که دوستان با دیدن مناظر طبیعی می کردند و چنان با اطمینان حرف می زندند که فکر می کردید همین الان همه ی دار و ندار خود را رها می کنند و زندگی عصر هجری در پیش خواهند گرفت.

رویاپردازی ها و صحبت های همسفران من مطمئنا برای شما هم آشناست ،احتمالا هرسال تابستان که به شمال می روید یکی از دوستان و آشنایان چنین زندگی را از آمال و آرزوهایش می داند و دیگران هم فورا شروع به سر تکان دادن و تائید می کنند.یا همین جمعه بعد از ظهرهای کسالت بار که همه فکر می کنند اگر آن را به چیزی به غیر از طبیعت اختصاص دهند، گناه نابخشودنی مرتکب شده اند.

شاید هم این آرزوی هر کس باشد که صبح ها به جای این که با ساعت آلارم دار بیدار شود صدای خروس همسایه بیدارش کند و به جای این که با کار در اداره و گوش دادن به امر و نهی های رئیسش روز را شب کند با گاو گوسفند ها سر کند چون شاید آن ها را از همکار و رئیسش فهیم تر و با شعور تر می داند!

              

خانه های اشتراکی جایی برای زنده کردن این آرزوست

در بالا گفتم که زندگی در دشت و بیشه و جنگل آرزو و رویای انسان های مدرن زده ی امروزیست، آن ها که هنوز آب آوردن از چشمه را به مشکلات و پیامد های زندگی امروزی ترجیح می دهند. اما همه ی این آرزوها در همان سطح آرزو و رویا باقی می ماند و کسی لذت زندگی مدرن امروز را با زندگی متحجرانه ی اجدادش عوض نمی کند، به جز تعدادی که از این شهرنشینی دل می کنند و به منطق خوش آب و هوا می روند تا زندگی جدیدی را تجربه کنند این افراد با تعدادی از هم عقیده هایشان در خانه هایی زندگی می کنند که معمولا افراد این خانه ها با بهره گرفتن از امکانات محیط زندگیشان یعنی کشاورزی و دامداری و کارهای تولیدی دیگر امرار معاش می کنند.این خانه ها خانه های اشتراکی نام دارند و پذیرای افرادی با اندیشه ی هیاهو گریزی اند.هر چند در این خانه های اشتراکی هم نمی توان از زندگی امروزی فرار کرد ولی می شود کمی از آن دور تر بود.

از خودم پرسیدم این همه رمانتیک بازی و طبیعت گردی برای چیست ؟مگر دراین فضای طبیعی و زندگی سخت و پر تحرک در این خانه ی جنگلی یا خانه های روستایی چه رازی نهفته است که ما نمی توانیم در خانه های مدرن و امروزی خود پیدا کنیم. مگر خانه های پارکت شده و ماشین های اسپرت شده مان چه اشکالی دارد.چرا از دنیای سیمی که خود برای خود ساخته ایم فرار می کنیم و هر جمعه بعد از ظهر به چمن های تازه ی پارک ها پناه می بریم و یا حتی فراتر در میان درختان و باغ های حومه ی شهر قایم می شویم انگار می خواهیم چند ساعتی خود و خانواده مان را از هیاهوهای خود ساخته مان پنهان کنیم اما به محض این که ساعت 12 بار زنگ بزند طبیعت گردی را کنار می گذاریم و به اتاق زیز شیروانی بر می گردیم تا دوباره نامادری بدجنس بیاید ما را به کارهای اجباری مجبور کند.

اشتباه نکنم گمشده مان "آرامش" است که در سقف چوبی خانه ی جنگلی، صفحات مجازی وبلاگ ها، دیدن غروب خورشید از ساحل شنی ، خانه های اشتراکی و ... به دنبالش می گردیم.

یه مثل قدیمی هست که می گه گشتم نبود نگرد نیست.

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت   توسط شیده  |