تبليغاتX
<> ریزنوشت

ریزنوشت

هنوز هم میخواهم عقیده را دست فروشی کنم.

گزارشگر و طعمه هایش !

گزارشگر در پارکی قدم میزند و به دنبال طعمه های گزارشش است میکروفون جلوی دختری قرار می گیرد .گزارشگر می پرسد به نظر شما خانوم ها بیشتر غیبت می کنند یا آقایان؟دختر ابتدا روسری اش را جلو می کشد و می گوید"خب از قدیم می گن خانوما زیاد غیبت می کنن دیگه.

-خود شما هم غیبت می کنید؟

- نه اصلا. من خیلی از این کار بدم می یاد.

گزارشگر از خانم مسن تری سوال می کند.خانم ابتدا شالش را جلو می کشد و به اعصابش مسلط می شود و می گوید:اصولا خانوم ها بیشتر غیبت می کنن وقتی دور هم جمع می شن و یه چیزی می گن همین جور دنبالش رو می گیرن و همین جوری غیبت می کنن.گزارشگر سوال دوم را می پرسد زن لبخند محوی می زندو می گوید من خودم سعی می کنم که غیبت نکنم.

گزارشگر دوباره سراغ دختر جوانی میرودکه مقنعه به سر دارد.دختر دست به مقنعه اش نمیزند و می گوید: من هم شنیدم که می گن خانوم ها بیشتر غیبت می کنن اما آقایون هم خیلی غیبت می کنن و فقط مختص خانوم ها نیست.من هم بعضی وقت ها غیبت می کنم.

گزارشگر سراغ دو دختر که در کنار هم نشسته اند می رود مانتو های کوتاهی دارند و روسری هایی که به آخرین مد روز بسته شده اند وقتی گزارشگر نزدیک می شود روسری هایشان را جلو نمی کشند بلکه مرتب می کند گزارشگر سوال را می پرسددختر اولی می خندد(خنده ی کش داری با چاشنی عشوه که من از جلوی تلوزیون حالم بد می شود دومی با لحن کش آمده جواب می دهد:خب خانوم ها می گن خیلی غیبت می کنن من خودم سعی می کنم غیبت نکنم چون اصلا کار درستی نیست که...

گزارش تمام می شود. من به این فکر می کنم که عجب پارک جالبی که حتی یه مرد هم پیدا نمی شود که گزارشگر بیچاره این سوال را از او نیز بپرسد !!

(راستی گزارشگر یه مرد بود.)

در ضمن عکس درخور پیدا نکردم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت   توسط شیده  | 

سلام ولنتاینتون مبارک امیدوارم شکلات های خوشمزه ای گرفته باشید.

 

امروز روز ولنتاین بود .

من انتظار هدیه ای را نمی کشم

این طوری خیلی بهتر است

زندگی بدون عشق خوب است

می گذرد

از پسرها می ترسم

گاهی متنفرم

گاهی چندش آورند

من با خودم عهد بستم هیچ وقت دوستشان نداشته باشم

از دور دختر ها و پسرها را می بینم

زیر چشمی به هم نگاه می کنند

پلیس سر کوچه قدم می زند

او در پیاده رو است

ساعت7 است

حتما می خواهد دزد بگیرد!

او به دختر ها و پسر ها نگاه می کند

نگاه او ترسناک است

او دستبند دارد

سردی دستبندش را حس می کنم

پسر به کوچه اشاره می کند

در کوچه پلیسی نیست

دختر راهش را کج می کند

حالا در کوچه هستند

من دلم برایشان می سزد

بچه اند

نگاه های معصوم دارند

چشم هایشان رامثل گرگ ها تنگ می کنند

شاید بتوانند نگاه معصوم را مهار کنند

فایده ای نداردآن ها خیلی کوچکند

فایده ای ندارد من هنوز می ترسم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت   توسط شیده  | 

 

پایین شلوارش را تا زده تا کوتاه به نظر آید آستین ها را بالا زده تا دست های ظریفش دیده شوند و مقنعه اش را عقب کشیده تا موهای ژل زده اش نمایان شود.ماتیکی به لبانش زده تا شاید جادویی تر شوند.

صبح سرد زمستان است . با لباسی پاییزی و آستین های بالا زده از راه می رسد تا دل دختر های دبیرستانی را برباید .شاهزاده ی سوار بر اسب سفید این بار موبایل به دست آمده .نمی دانم صبح ساعت 7:30 با موبایل چه می کند اما در هر حال این جزو تریپش است و تا بگوید اگر با من دوست بشی امکان دسترسی در هر لحظه امکان پذیر است ! او راه می رود در هر قدم حد اقل دو بار سرش را می چرخاند تا کیس مورد نظرش را پیدا کند.(دلاور موفق باشی حتما کورش به داشتن چنین جوان هایی در سرزمینش افتخار می کند.)

این ها توصیف مختصر و ناقصی است از دختر و پسری نوجوان یا جوان .

دختر ها به امید نگاهی از پسر ها و هم چنین بر عکس قدم در خیابان ها می گذراند تا کمبود محبت های روزانه را جبرات کنند تا سر پوش گذارند بر روح تشنه ی آموختنشان تا مخالفتی کرده باشند با حرف های زور پدر و مادرشان با نصیحت های اطرافیانشان با هر آنچه مخالف است با آزادی شان!

از قدیم گفته اند نوجوانی و جوانی از بهترین سال های زندگی است کسی چه می داند چند ساعت از عمر نوجوانان و جوانان امروز برای خیابان گردی و ولگردی و وب گردی و و چت کردن تلف می شود کسی نمی داندچه پول هایی صرف خریدن لباس های مارک دار و ژل مو می شود و شاید این ها اصلا مهم نباشد کسی چه می داند شاید این ها همه جزو نیازهای جوانان و در واقع آینده سازان این سرزمین است و حتما با این روشی که ما در پیش گرفته ایم به توسعه خواهیم رسید !کسی چه می داند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت   توسط شیده  | 

 

در مکانی دورکه ما هیچ کدام نمی دانیم ،به دور از ذهن شلوغ ما، مردمی زندگی می کنند مردمی با یک درد مشابه، دردی بزرگ با زخمی جان سوز که فرصت زندگی عادی را از آن ها گرفته است مردمی فراموش شده و غبار گرفته مردمی جدا افتاده از ما درد مشابهی که این مردم به آن مبتلایند را به نام خوره یا جذام سنیده ایم .

 

جذام (Leprosy)در طول تاریخ بیش از هر بیماری دیگری باعث وحشت وانزوای انسانها گردیده است.این بیماری که قدمت زیادی دارد، نوعی بیماری التهاب‌ مزمن است که به وسیله مایکوباکتریم ‌لپرا ایجاد می شودوطیف بالینی آن وابسته به پاسخ ایمنی فرد میزبان می باشد. هرچندبیماری به عنوان یک بیماری مزمن باکتری پوست واعصاب محیطی مطرح است، ولی در نوع لپروماتوز باعث گرفتاری راه‌های تنفسی فوقانی نیز می شود.

کارشناسان سازمان جهانی بهداشت مورد جذام را چنین تعریف کرده‌اند: یک مورد جذام، عبارت است ازشخص که دچار ضایعه‌های هیپوپیگمانته (قرمز رنگ بدون حس)، درگیری اعصاب محیطی،از دست دادن حس و اسمیرپوستی مثبت از نظر باسیل‌های اسید‌فاست، به صورت منفرد یا مجموعه‌ای از این تغییرات باشد.

اگر این ها را نفهمیدید اصلا مهم نیست من خودم هم نفهمیدم.

در حقیقت این مردم بیشتر از عکس العمل های اجتماعی و طرد شدگی رنج می برند تا خود بیماری و آن ها حتی بیش از دارو و کمک های مالی نیازمند کمک های معنوی ما هستند .

علت مبتلا شدن به این بیماری نیز طبق معمول فقر است این فقر لعنتی همه جا سر و کله اش پیدا می شود . هیچ دردی بدون در مظر گرفتن فقر ریشه یابی نمی شود .فقر و نداشتن توانایی مالی موجب نرسیدن ویتامین های مورد نیاز به بدن می شود و در نتیجه سیستم ایمنی بدن ضعیف شده و ...

بد نیست راجع به شهر هایی که این بیماری در آن ها شیوع دارد هم بدانید:خراسان سیستان و بلوچستان آذز بایجان غربی و شرقی هرمزگان.

روستاهای درو افتاده ی زیادی هستند که این بیماری در آن جا شیوع دارد اما هم اکنون فقط روستاهای بصری و سر چنار به همت انجمن یاوران جذامیان هفتها ی یک بار از نظر غذای گرم تا مین می شوند کمه این امداد رشسانی از طریق ماموران شبکه ی بهداشت و در بیمارستان های واقع در مهاباد انجام می پذیرد .

هفته ای یک بار غذای گرم!!!؟؟؟ راستی ما در هفته چند بار غذای گرم میل می کنیم ؟ 14 بار؟20بار؟

راستی فکر می کنید انسان هایی که در این مرکز کار می کنند چه جور آدم هایی هستند؟شما ماهی چقدر حقوق حاضر به کار کردن در چنین انجمنی هستید؟کدام یک از ما دوست داریم در محل کار با افرادی سر و کار داشته باشیمکه دست یا بینی یا انگشت ندارند؟یا زخم هایی چندش آور دارند؟

ای کاش می شد در مراسمی با شکوه از این انسان ها تشکر کرد .

این که الان نسبت به جذامی ها چه احساسی دارید مهم نیست شاید ما هم یک روز جذامی شدیم مهم اینه که اون موقع چه احساسی دارید !

 

منتظر نظر هاتون در مورد این پرونده هستم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت   توسط شیده  | 

 

                         BIG BANG 

 

          پرونده ای برای مردمی جدا افتاده :

 

                        جذام

 

                          COMING SOON

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت   توسط شیده  | 

بیچاره مردم/دل مرده و تکیده و مبهوت/در زیر بار شوم جسد هاشان/از غربتی به غربت دیگر می رفتند/ومیل دردناک جنایت/در دست ها یشان متورم می شد/آن ها غریق وحشت خود بودند /وحس ترسناک گنهکاری/ارواح کور و کودنشان را مفلوج کرده بود... این شعر را نوشتم چون به نظرم به بهترین شکل ممکن حس گنهکاری را شرح داده است هر چند فروغ تنها در دو بیت به این موضوع اشاره کرده اما آنقدر در انتخاب کلمات و وا÷ه ها دقیق بوده که به راستی تمام آن چه را لازم بوده گفته است و شاید من تنها باید به باز کردن این چند جمله بپردازم: گناه و گناه کاری را می توان به چند بخش تقسیم کرد اما آن چه در این جا مد نظر است گناه نیست بلکه احساس گناه کردن و گناه کاربودن است احساسی که به راستی انسان را فلج می کند در روح انسان رخنه می کند و سراسر وجود را فرا می گیرد چه چیزهولناک تر از آن که آرمان های گذشته در پیش چشمانمان بی ارزش شوند وبه ارزش هایمان شک کنیم؟چه چیز ترسناک تر از سقوط اسطوره ها در لحظه در اثر یک جرقه که در ذهن زده می شود هر گاه چنین احساسی وجودت را فرا گیرد مطمئنا تمام حرکات و ارزش های خود را زیر سوال خواهی برد. فروغ این شعر را با جمله ای تمام کرده است که کامل کننده و مفهوم دهنده به تمام حالاتی است که در ابتدای آن گفته شده:"خورشید مرده بود /وهیچ کس نمی دانست /که نام آن کبوتر غمگین /کز قلب ها گریخته . ایمان است. این مطلب کوتاه بود چون شاید باید در موردش فکر کنیم تا به حال احساس گنهکاری کرده اید ؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت   توسط شیده  | 

سه اپیزود از شب تاسوعا

اپیزود اول: به خیابان می رویم خیابان اما دیگر خیابان همیشگی نیست ماشین ها از چهره اش حذف شده اند آدم ها همه با یک هدف - دیدن هیئت- خیابان را بالا و پایین می کنند بعد از ده دقیقه صبر کردن بالاخره اولین هیئت دیده می شود هیئت با عکس بزرگی از حضرت ابولفضل(ع) وحضرتحسین(ع) شروع شده است عکس آن قدر بزرگ است که ما با آن که در انتهای خیابان هستیم می توانیم عکس را که در ابتدای خیابان است به وضوح ببینیم هیئت جلو می آید و به محض این که پلیس ها را می بینند دو جوان از داربست عکس بالا می روند و پارچه ی سیاهی روی عکس می اندازند که روی آن

نوشته شده" یا حسین".

اپیزود دوم:جوان هایی که علامت ها و چلچراغ ها را حمل می کنند نظرم را جلب می کنند بیشترشان موهای بلند و شلوار بگی یا موهای ÷ل زده و سیخ شده دارند .بعضی هایشان همان هایی هستند که در حالت عادی در خیابان راه می روند و به دختر ها تیکه می اندازند ولی حالا زیر علامت بر چشم ناپاک لعنت می فرستند و هیچ کدام به دختران آرایش کرده و زیبا شده ی داخل خیابان نگاه نمی کنند من هم خوش حالم و هم متعجب!

اپیزود سوم:هیئت بعدی که از معتبر ترین هیئت هاست می آید نوحه ای که در این هیئت خوانده می شود را خیلی دوست دارم دست خودم نیست اشک در چشمانم جمع شده است ای کاش من هم می توانستم شعر را با آن ها همراهی کنم هر چند نمی توانم بلند بخوانم اما در دلم فریاد می زنم:

ای اهل حرم دست علمدار جدا شد

این دست کسی بود که تقدیم خدا شد

مظلوم ابولفضل مظلوم ابولفضل

هیئت می رود و من دلم می خواهد به دنبالشان بروم و تا بی نهایت این را بخوانم :ای اهل ...

اما حالا ساعت 12:30 است باید به خانه هر چند دلم نمی خواهد

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت   توسط شیده  | 

آن چه مرا به سوی خود می کشد انسان و زمین و آسمان نیست بلکه

آتشی است که در سینه ی انسان می سوزد.

من آتش پرستم آتشی را می پرستم که در دل انسان روشن است.

تجربه های معنوی حدیث گرما و روشنایی این آتش است.

- کازانتزاکیس

(از مقدمه ی کتاب بیداری)

من اگر هیچ کس رو نشناسم کازانتزاکیس رو خوب می شناسم به زودی(یعنی هر وقت حوصله داشته باشم) یک نوشته در موردش می نویسم تا شما هم بشناسیدش

من این متن رو خیلی دوست دارم شما هم بخونیدش مطمئنم خوشتون میاد.

- فرمانی در درونم طنین می اندازد :"حفر کن! چه می بینی ؟"

- آدمها و پرندگان را آب را سنگ ها را.

-عمیق تر حفر کن ! چه می بینی؟

- اندیشه ها را خیال ها را و جرقه هایی خیره کننده را !

- باز هم عمیق تر بکن!چه می بینی؟

- آه دیگر نمی توانم در این دیواره ی تیره رخنه کنم!صدا هایی می شنوم

و شیون هایی.از آن سوی ساحل صدای بال زدن می آید .

- گریه نکن شیون نکن ساحل دیگری در کار نیست . صدا ها

و شیون ها و نیز صدای بال زدن ها همه از قلب تو بر می خیزد

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت   توسط شیده  | 

I like  very much

شکلات را زیر زبانم مزه مزه می کنم طعم شیرینش تمام وجودم

را فرا می گیرد قصد می کنم تا همه ی آن را بخورم مشکلاتم را

فراموش کرده ام و با حرص شکلات می خورم همه با تعجب به

من نگاه می کنند و من با بی خیالی در دلم می گویم حتما آن

ها تا به حال طعم شکلات را تجربه نکرده اند.

 

در googleشکلات را search می کنم تا اطلاعاتی از تاریخچه ی آن به دست آورمبرای کسب اطلاعات از همچین مفهوماتی باید به ویکیپدیا و دانشنامه ی رشد که تقریبا قابل اطمینان هستند مراجعه می کنم در ویکیپدیا نوشته:"اولین بار فردی به نام "کریستف کلمب" بود که دانه کاکائو را به اروپا آورد"

و در دانشنامه ی رشد نوشته :

اولین بار، کریستوفر کلمبوس کاکائو را برای نشان دادن به پادشاه و ملکه اسپانیا از آمریکا به

اروپا آورد."

شما می توانید یکی از دو گزینه را انتخاب کنید(شاید هم کریستوفر با کریستف کل کل داشته سر اینکه کی زودتر شکلات رو به اروپا می رسونه!)

شکلات تا قرن هفدهم ماده ی غذایی گران قیمتی محسوب می شد که تنها ثروتمندان سلطنتی از آن استفاده می کردندبه علاوه زمانی که دختران دربار با اشرافیان دیگر نقاط اروپا ازدواج می کردند بخشی از جهیزیه ی آن ها را

کا کا ئو تشکیل می داد.تقریبا یک سده طول کشید که این نوشیدنی بین مردم اروپا رایج شود چون مردم اسپانیا طرز تهیه ی این نوشیدنی را مخفی نگه داشته بودند.

این هم از تاریجچه ی شکلات.

یکی از دلایل لذیذ بودن شکلات این است که دمای ذوب با درجه حرارت بدن انسان یکی است و همین مسئله باعث می شود که شکلات در دهان آب شود .حس عجیبیه وقتی چشمات رو می بندی به هیچ چیز فکر نمی کنی وقتی شکلات توی دهانت آب می شه و تو امیدواری تا ابد شکلات تموم نشه در ضمن با مصرف شکلات هورمون آندورفین در خون ترشح می شود که سبب آرامش و حالت خواب آلودگی می گردد .

راستی من قبل از این که این پرونده رو بنویسم شکلات خوردم اگه این نوشته رو دوست داشتید یا نداشتید تقصیر من نیست عوارض شکلات است حالا کم کم دارم سنگین شدن پلک هام رو حس می کنم تمام اتفاقات امروز روی دور کند از ذهنم عبور می کنه در مورد شکلات خیلی چیز ها میشه نوشت مثلا این که همیشه وقتی توی کلاس بچه ها به یک مناسبتی شکلات می آوردند و به همه تعارف می کردند من تنها کسی بودم که قبول نمی کردم و وقتی دلیلم رو بیان می کردم مورد تمسخر کل کلاس واقع می شدم. شاید بهتر باشه این پرونده دو قسمتی نباشه تا من بتونم آرامش بیشتری رو تجربه کنم.

شیرین باشید مثل شکلات.

پایان پرونده ی شکلات

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت   توسط شیده  | 

خیلی بده آدم بخواد یه چیزی بنویسه اما نوشتنش نیاد

خیلی بده آدم حرف هایی تو گلوش باشه که نتونه بگه

خیلی بده آدم به اطراف نگاه کنه ولی هیچ چیز نبینه

خیلی بده آدم حوصله ی فکر کردن رو نداشته باشه

خیلی بده آدم فکر کنه به تکرار رسیده

خیلی بده آدم بخواد مظلومیت انسان مدرن رو به کسی ثابت کنه

خیلی بده آدم بخواد خودش رو با گنده تر از خودش مقایسه کنه

خیلی بده آدم بخواد یه پرونده بنویسه اما ندونه در مورد چی

(برای پرونده ی این هفته تا فردا اگر نظری دارین بدین چون می خوام زودتر بنویسم)

از بابت این غیبتم هم معذرت می خوام

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت   توسط شیده  | 

و امروز دیگر کمتر دعوا و مشاجره ای در خیابان ها می بینیم و بیشتر همه(منظورم آن هایی که اهل دعواکردند) در خانه ها پای کامپیوتر ها نشسته اند تمام عقده های خود را در روم های چت روم خالی می کنند و وقتی از چتییدن دل می کنند دیگر نایی برای دعوا کردن و کتک زدن و کتک خوردن ندارد و بعضی دیگر دریافته اند وقتی می توانیم با هم دوست با شیم اصلا چرا دعوا کنیم و همگی شعار "دوست داری با دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه دوست بشی؟" را برای هم sms می کنند و دعوا کردن ها را یا خیلی کم می بینیم يا دربيشتر مواقع هنگام رخ دادن تصادفات بین دوطرف مصتدف شده(این کلمه رو هم همین الان اختراع کردم) و ...(اين سه نقطه يعنی در موارد نادر دیگر )

امروز دیگر نمی توان با دعوا کردن و عربده کشیدن توجه کسی را به سوی خودت جلب کرد امروز لباس ها و موبایل ها هستند که قدرت و عظمت ما را به رخ می کشند دوران دعوا شاید گذشته باشداما مدعوی ها(این یکی رو دیگه اختراع نکردم یعنی دعوا کننده ها)هنوز هم در بین ما زندگی می کنند اما مثل چیزهای دیگر دعوا های آن ها هم تغییر کرده است و امروزی شده.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت   توسط شیده  | 

دعوا شناسی  از گذشته تا کنون

آخ جون دعوا!

روی نیمکتی در پارک نشسته ام به بچه ها که می خواهند از  سرسره ها برعکس بالا بروند نگاه می گنم  بچه هایی که کفش های محکم تری دارند به بالا می رسند و از آن بالا برای بچه های دیگر زبان درازی می کنند . پیش خودم فکر می کنم همیشه آن هایی که امکانات بهتری دارتند به بالای سرسره ی زندگی میرسند و برای ما زبان درازی می کنند ما هم از ان پایین با چشمانی حسرت زده(این کلمه  جدیده  و خودم همین چند لحظه پیش اختراعش کردم ) به آن ها نگاه می کنیم و به جای چهره های منفورشان چهره های خودمان را قرار می دهیم در همین افکار هستم که صدای نعره ای مرا به حال خودم می آورد دو پسر نوجوان با هم گلاویز شده اند و یکی بر روی سینه ی دیگری نشسته و گلویش را می فشارد نمی دانم چه کار کنم چند ثانیه ای می گذرد و پلیسی که نمی دانم از کجا آمد به سراغ پسر ها نمی رود و آن ها را از هم جدا می کند یکی شان روی زمین افتاده و به سختی نفس می کشد و دیگری از پلیس معذرت می خواهد و سعی می کند تا پلیس را راضی کند تا بتواند به خانه اش برگردد  اما ...

 

از دوران قدیم تا به حال همیشه بین انسان ها اختلاف هایی وجود داشته  که اگر به قول معروف بالا میگرفت منجر به برخوردهای فیزیکی شده و اگر باز هم نتیجه نمی داد انسان های اولیه فکر می کردند شاید اگر به صورت تک نفره برخورد فیزیکی کنند کافی نیست و باید به صورت قبیله ای یا گروهی وارد بر خورد های فیزیکی شوند تا نتیجه ی بهتری دهد و با گذشت زمان و پیشرفت تکنولو÷ی نام این برخورد های فیزیکی قبیله ای را  war یا جنک گذاشتند.

زمان همین طور گذشت تا به 40سال قبل از ما رسید حالا دیگر دعوا تنها روشی برای گرفتن حق خود نبود بلکه روشی برای جلب توجه و به دست آوردن اعتبار بین دوستان و معروف شدن در کوچه ومحله بود انسان های زیادی هم در اثر همین دعوا ها از بین رفتند و خانواده های زیادی هم به خاطر این سرگرمی نا سالم  به عزا نشستند نمی دانم آن موقع کسی فکر می کرد که بچه هایشان به خاطر حرکتی غیر منطقی و بچگانه شانس زندگی را از دست داده اند یا شاید غم از دادن فرزندی(در اکثر قریب به اتفاق نه نه در همه ی موارد فرزند پسر) آن قدر طاقت فرسا بوده که کسی اجازه فکر کردن در این مورد را به خودش نمی داده و بعد ها...

ادمه  ،بعدا.............

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت   توسط شیده  |