تبليغاتX
<> ریزنوشت

ریزنوشت

هنوز هم میخواهم عقیده را دست فروشی کنم.

هر چند این  نامه ای است که  چه گورا برای خداحافظی به پدر و مادرش نوشته است اما این نامه را باید نامه ای سر گشاده بدانیم زیرا که این نامه ونامه هایی شبیه به این که ارنستو خطاب به دوستان و رفقای مختلف نوشته است  اسناد مهمی هستند که ارزش زیادی دارد و بخشی از تاریخ انقلاب کوبا به شمار می روند .این نامه در سال1967 در کوبا به چاپ رسید چون در اینجا امکان برخی علامت گذاری ها وجود نداشت برای درک بهتر این مطلب  باید آن را چند بار بخوانید.(کاتیا جان امیدوارم این مطلب را بخوانید و لذت ببرید.)

نامه ی خدا حافظی چه گوارا به پدر و مادرش

پدر ومادر عزیزم

 بار دیگر زیر پاشنه هایم دنده ی روسینا نته ((احتمالا نام یک نفر است)هر کس مفهوم این جمله را فهمید درقسمت نظر ها بنویسد تا من هم ندانسته از دنیا نروم)     را حس می کنم . بار دیگر پا به راه گذاشته ام و سپرم را به دست گرفته ام

 . حدود ده سال پیش نامه ی خداحافظی دیگری برای شما نوشته بودم.تا جایی که یادم مانده است در آن نامه شکایت کرده بودم که سرباز و پزشک خوبی نبوده ام .آن نامه را دیگر دوست ندارم.من سرباز بدی نیستم.

هیچ چیزی عوض نشده است جز آنکه بر آگاهی من افزوده شده . من آگاه تر شده ام مارکسیسم  من ریشه دوانده و پالوده  شده است . مبارزه ی مسلحانه را تنها راه رهایی مردمی می دانم  که در راه آزادی مبارزه می کنند و بر اعتقاد خود پافشاری می کنم . شاید بسیاری مرا ماجراجو بدانند که هستم.فقط یک فرق کوچک دارم:برای اثبات حقانیت خود از جانم مایه می گذارم .

شاید این آخر کار باشد من البته به دنبال آن نیستم اما جزو احتمالات  منطقی یکی هم این است . اگر چنین باشد  شما را از دور می بوسم . خیلی دوستتان دارم فقط نمی دانم علاقه ام را چگونه نشان دهم .من در عمل خود راسخ وپای بند هستم و فکر می کنم که گاهی مرا درک نمی کنید . درک من آسان نیست اما لطفا مرا باور کنید . همین امروز .

حالا اراده ای دارم که با شوق  هنر مندانه  پاهای لرزان و سینه های خسته را جلا می می دهد.این کار را خواهم کرد .

گاهی به این سرباز کوچک قرن بیستم فکر کنید .

سیلا روبرتو  خوان مارتین  و پاتوتینو بئاتریس را می بوسم و همه را سلام می رسانم.شما را در آغوش می فشارم. فرزند خلف شما                                                                                                                                                                          

                                                                                                                                              ارنستو     
+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت   توسط شیده  | 

ادامه پرونده ی" در جست و جوی متانت از دست رفته"

 

دلم می خواست "در جست و جوی متانت از دست رفته" را خیلی بهتر از این می نوشتم اما نشد می خواستم ادامه ی مطلب را بنویسم اما دیدم نوشتن ادامه ی این مطلب مطمئنا کاری به جز بیان بدیهیات و چیز هایی که همه می دانند به زبان نوشتار نیست و به طور حتم نوشته به کلیشه ها کشیده خواهد شد که نوشته ی کلیشه ای یک نوشته ی مرده است پس بدانید که متن هایی این چنین در طول تاریخ زیاد نوشته شده اند و از این پس هم مقالاتی با این موضوعات زیاد خواهیم خواندو این پرونده پایانی ندارد و مشکل هم چنان ادامه دارد تا زمانی که ...

(زیبایی این جمله به ناقص بودنش است هر کس به دل خواه خود می توانداین جمله را کامل کند.)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت   توسط شیده  | 

با توجه به این که امروز تولد اسطوره ی مافیایی و گانگستری آمریکا آل کاپون است و با توجه به این که من قبل از خواندن یکی از نظرها که خواسته بودند در روز تولدشان درباره ی ایشان بنویسم فکر می کردم ایشان یک بازیگر هالیوودی استپس این مطلب را که منبعش سایت www.farya.com

است می نویسم تا شما آن را با بازیگر یا فیلسوف یا نویسنده اشتباه نگیرید .

 

آل کاپون معروف ترین گانگستر آمریکا و بزرگترین نماد قانون شکنی در دهه 1920 آمریکاست.

 
کاپون به عنوان یک تبه کار زیرک هیچ مدرکی از کارهای خلاف خود بر جا نمی گذاشت. او یک شبکه جاسوسی بسیار گسترده در شیکاگو داشت و در شناسایی دشمنان تبحر خاصی داشت و قبل از اینکه هر دشمنی بیش از اندازه قدرتمند شود، نقشه قتلش را کشیده بود.

یکی از معروفترین و وحشیانه ترین کشتاری که توسط کاپون و گروهش انجام شد، قتل عام روز ولنتاین - 14 فوریه - سال 1929 بود، چهار نفر از اعضای گروه کاپون وارد یک گاراژ در خیابان Clark شدند، ساختمان گاراژ در واقع مقر فعالیت قاچاق مشروبات الکلی گروه رقیب کاپون بود.

دو نفر از افراد کاپون لباس پلیس به تن داشتند و همین امر باعث شد افراد گروه رقیب که 7 نفر بودند با تصور حمله پلیس، اسلحه های خود را به زمین نهاده و پشت به دیوار بایستند، افراد کاپون با دو تفنگ و دو مسلسل، بیش از 150 گلوله به آنان شلیک کردند، شش نفر آنان به قتل رسیدند و نفر هفتم که یکی از اعضای گروه خود آل کاپون بود، به طرز معجزه آسایی از مهلکه گریخت.

در سال 1931 علی رغم تلاش های بسیار کاپون و اطرافیانش، دادگاه او را به 11 سال زندان و پرداخت جریمه نقدی محکوم کرد. در سال 1932 او به زندان آتلانتا فرستاده شد، دو سال بعد او را تحت مراقبت شدید به زندان آلکاتراز فرستادند، با گذشت زمان او دچار بیماری روانی شد، تا حدی که مدت های مدید سلولش در زندان را ترک نمی کرد. او ماه های آخر محکومیتش را در بیمارستان روانی سپری کرد.

در سال 1947 او بر اثر ایست قلبی درگذشت و در قبرستان Mount Olivet در شیکاگو در کنار پدر و برادرش به خاک سپرده شد اما در ماه مارس سال 1950 بقایای هر سه عضو این خانواده را به قبرستان Mount Carmel منتقل کردند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت   توسط شیده  | 

در جست و جوی متانت از دست رفته

 به شعر سیاوش کسرایی (آرش کمانگیر) فکر می کنم :

 کودکان بر بام

دختران بنشسته بر روزن

مادران غمگین کنار در

کم  کمک در اوج آمد پچ پچ خفته ...

یک بار دیگر شعر را بخوانید    به جایی که دختران  در آن جا نشسته اند و منظره را تماشا می کنند توجه کنید.آن ها از روزنه ای  به بیرون نگاه می کنند آن ها صحنه ای به وسعت تاریخ را از یک روزنه می بینند در حالی که مردان  آن  صحنه را از نزدیک می بینند و شاهد تمام اتفاقات هستند  آیا این انصاف است؟ سال های دراز وضع دختران این سرزمین همین بوده است آن قدر در خانه بماند تا خواستگاری به سراغشان بیاید بیچاره دخترانی که پسر عمویشان آن ها را نمی خواست چقدر سرکوب می شدند چه  قدر از زنان  همسایه و دور و بر حرف می شنیدند راستی چه کسی پسر ها را به خاطر اینکه حاضر نبودند بادختر عمویشان وصلت کنند سرزنش کرد؟فرض کنیم وصلت هم سر گرفت  حال اگر دختر از بهترین سیا ست مداران دنیا هم باشد ممکن نیست بتواند در جنگ سرد با اقوام  شوهر (که در بیشتر اوقات زن عمو و دختر عمو تازه عروس بودند)پیروز شود.

 و چه بسیار دخترانی که به دست پدر و برادر  یا حتی همسران خود کشته شدند  تا لکه ی ننگی از میان برداشته شود آیا  این اتفاق افتاد ؟ لکه پاک شد؟  همین چند ماه قبل بود که پدری پس از مشاهده ی دخترش در فیلمی از یک پارتی به خانه آمد و دختر بزرگش راکشت و در بازبینی این فیلم متوجه شدند که دختر همان مقتول نبوده بین آن ها تنها شباهت هایی وجود داشته !

 

از ظلم و ستم علیه زنان و دختران کم گفته نشده پس چرا هنوز با وجود آن که در قرن بیست و یکم قرن انفجار اطلاعات   هستیم شاهد  این همه سو استفاده از زنان هستیم شاید علت این است که این سخنانبه گوش کسانی که باید برسد نرسیده است به بعضی ازدختران که نگاه میکنم می بینم...

 

 (طبق عادت ادامه  شاید فردا شاید پس فردا)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت   توسط شیده  | 

از زیر تیغ و باغ مظفر که بگذریم به مسابقات جذاب و مهیج می رسیم که از آن دسته می توان به گوی و میدان و وقت مسابقه اشاره کرد .گویا تلوزیون می خواسته با پخش این برنامه ها به ما ملاک گزینش مجری ها را نشان دهد:یک مجری خوب باید طوری بخندد که معده اش معلوم شود"یا مجری هر چه بی هنر تر باشد بیشتر مورد توجه مردم واقع می شود".

بدون شک تلوزیون به خوبی توانسته است انتظارات ورزش دوستان را فراهم کند به جز تکرار ناگهانی صحنه های گل در مسابقات فوتبال که تعداد پخش های مکرر آن ها گاهی به پانزده بار هم می رسد و این تکرار زمانی روی می دهد که دوربین کج می شود و می خواهد نمایی از تماشاگران نشان دهد که خدا را شکر تلوزیون نمی گذارد ما این صحنه ها را شاهد باشیم.

فکر می کنید پر بیننده ترین برنامه نزد نوجوانان چه می تواند باشد؟"هزار را ه نرفته " برنامه ایست که به راستی با سن و سلیقه ی نوجوانان امروز تناسب دارد .

یک سوتی بزرگ از تلوزیون :جواد خیابانی هنگام گزارش یکی از مسابقلت آسیایی دوحه معتقد بود که کشتی گیر ایرانی حریف را چون نوجوان 6!!! ساله به زمین کوبیده است.

تلوزیون ببنید اما خواهشا کتاب هم بخوانید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت   توسط شیده  | 

پرونده ای برای جعبه ی جادو:

اگر یک روز فکر کردید که این تلوزیونی

که هر روز از جلوش بی تفاوت می گذرید

و برنامه هاش رو به مسخره و به باد انتقاد

می گیرین. در زندگی تون تاثیر نداره باید

یک هفته زندگی بدون تلوزیون را تجربه کنید.

تلوزیون پدیده ی جدید نیست اما قدمتش

باعث کم شدن تاثیر آن بر زندگی مردم نشده.

هنوز هم با وجود این همه شبکه ی اطلاع

رسانی دیگر ،ساعت نه شب تلوزیون

را روشن می کنیم تا اخبار را از طریق تلوزیون

بشنویم ،بعضی وقت ها از خودم می پرسم :

"مگه اخبار تلوزیین با اون چیز هایی که توی

روز نامه ها نوشته فرق داره؟"

ساعت یک ربع به هشت است و جمعبت بسیاری رو به روی گیرنده های خود منتظر شاهکار جدید مهران مدیری و پیمان قاسم خانی هستند بله انتظارها به پایان می رسد و اسپانسر برنامه ما را به دیدن این برنامه دعوت می کند "باغ مظفر"یا "چگونه شعار ها را با قصه در آمیزیم " مطمئنا از بهترین برنامه های تلوزیون در حال حاضر است که باید این موفقیت را به خاطر تیم قدرتمند این مجموعه دانست . اما از هر چه بگذریم سخن زیر تیغ گریه دار تر است.زیر تیغ نیز مخاطبان زیادی را به خود جلب کرده است که اگر به تیتراژ این سریال رجوع کنید علت را متوجه می شوید (البته نباید از بازی تاثیر گذار بازیگران این مجموعه چشم پوشی کرد.)البته بعضی ها هم دل خوشی از این سریال ندارند آن هم به علت این است که خانم های محترمه ی آن ها از لحظه ی شروع شدن این سریال تا هنگام موسیقی پایانی این سریال بی وقفه به اشک ریختن و گریه کردن می پردازند هر چه به غیر واقعی بودن این داستان اشاره می کنند به گوش این خانم ها ی محترم نمی رود.

طبق معمول ادامه ی این پرونده تا چند روز آینده نوشته خواهد شد.

شما می توانید موضوعات پیشنهادی خود را برای پرونده ها در قسمت نظرها بنویسید .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت   توسط شیده  | 

کلمات عجیب غریب روی بورس است

اگر به زبانی که صحبت می کنیم توجه بیشتری داشته باشیم می بینیم که زبان ما هم مثل بسیاری از زبان های دیگر به دو دسته تقسیم می شود دسته ی formalوin formalکه خودشان به چند قسمت دیگر تقسیم می شوند .

هر روز در اخبار می شنویم که کسی چیزی را اختراع کرده که باعث آسان شدن زندگی ما شده است جهان اطراف ما پیوسته در حال تغییرات است که علت آن تغییر انسان ونیاز هایش است پس هرگز پدیده ای مثل زبان که می توان گفت جزء خصو صیات شخصی هر فرد محسوب می شود(البته زبان مادری)از گزند این تغییرات در امان نخوهد ماند .و باتوجه به بی پروا شدن انسان ها در این دوره ی اخیر کلماتی هم که وارد این زبان می شوند بی پروا و گستاخانه خواهند بود تا این جای کار مشکلی نیست اما وقتی تعداد کلمات جدیدی که در زبان روزمره استفاده می شود آن قدر زیاد شوند که زبان دیگر تنها به عنوان وسیله ای برای بر قراری ارتباط مورد استفاده قرار نگیرد وبه وسیله ای برای کل کل کردن و دست انداختن دیگران تبدیل شود آن وقت است که باید حواسمان را جمع کنیم بفهمیم که زبانمان که بدون شک نشاندهنده ی هویت فرهنگی ماست در خطر است .

البته این موج کلمات تازه چند سالییست که شروع شده و مطمئنا ادامه خواهد داشت .البته تغییر در زبان امروز تنها به دلیل به وجود آمدن کلمات جدید نیست که بعضی کلمات در جایگاه اصلی خود استفاده نمی شوند ومعنی دیگری می دهندمثل:این آهنگ خیلی خداست"که اینجا از صفت عالی مرتبه بودن خداوند استفاده شده است.

.برخی کلمات آن قدر ها هم نابه جا نیستند و باید به کسانی که برای اولین بار از آن ها استفاده کرده اند به خاطر هوش زبانی بالایشان تبریک گفت.

به هر حال این کلمات وارد زبان فارسی شده اند وامیدواریم بیشتر از این نشوند.

تعدادی از این کلمات را اینجا مرور می کنیم "ژانگولر-جوات -خز وخول- شاخ- زاقارت و..

.شما چه کلماتی را به یاد دارید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت   توسط شیده  | 

6 سال گذشت .

زمان: بیست دقیقه مانده به اذان مغرب

مکان:فاصله ی امام زاده تا خانه

حالت: در حالی که جانماز جشن تکلیفم را که به صورت کیف است روی شانه ام انداخته ام از خانه خارج می شوم به طبقه یپایین می رسم زنگ می زنمهمسایه ودخترشانزده

ساله اش از خانه خارج می شوند با هم به طرف امام زاده می رویم فردا امتحان ریاضی دارم اما اظطرابی را در وجودم حس نمی کنم به امام زاده می رسیم برای من هیچ باغی طراوت وزیبایی حیاط امام زاذه را ندارد من به جز امام زاذه هیچ کس و هیچ چیز را نمی بینم سلام می کنم وبه داخل می روم نماز می خوانیم و بعد از نماز شمع روشن می کنیم دوست دارم تا صبح بنشینم و سوختن شمغ را ببینم. به خانه می رویم بعد از گذشتن مدت زمانی به طرف تختم می روم از خدا برای فردا کمک می خواهم و بعد من خواب هستم.

زمان:سی دقیقه از اذان ظهر گذشته

مکان:فاصله ی امام زاده تا خانه (شش سال بعد)

حالت : ما یعنی من و دوستانم سوار سرویس هستیم به امام زاده می رسیم که کنار آن یک دبیرستان پسرانه است هوا ابری است. روی زمین برف است پسر ها در حال خم شدن هستند . در دست پسرها گلوله ی برفی است و... به امام زاده نگاه می کنم دیگر خبری از آن حیاط با صفا نیست خرابش کرده اند و دورش دیوار کشیده اند به طرف جایگاه شمع ها می روم می خواهم شمع روشن کنم ولی به جای شمع با دست گاهی مثل تلفن عمومی روبه رو می شوم یابد داخل سوراخی پول بیندازیم تا چراغ هایی که شبیه شمع هستند همراه با یک روضه ی زیبا برایمان پخش شود اصلا دوست ندارم تا صبح بایستم آن آهنگ زیبا و روشن شدن یکی در میان چراغ ها را نگاه کنم به طرف خانه می روم. .

به نظر شما شش سال بعد فاصله ی اما زاده تا خانه چه گونه است ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت   توسط شیده  | 

ادامه ی پرونده ی" چه گوارا"

به اونجا رسیدیم که بعد از اینکه انقلاب کوبا پیروز شد چه گورا از همه ی سمت های خود کناره گرفت و برای کمک رساندن به جنبش های ضد امپریالیستی به بولیوی رفت

در18 اکتبر 1967 در عملیاتی به رهبری سازمان جاسوسی سیا خبر رسید که گورا را در بولیوی زخمی کرده اند و سپس به گلوله بسته اند . دست او را قطع کردند و برای

اثبات مدعای خود به نمایش گذاشتند. جسد او را در فرود گاه متروکه ای به خاک سپرده ند. پس از سی سال بقایای اورا به کوبا انتقال دادند و طی مراسم باشکوهی دفنکردند.

گابریل گارسیا مارکز شعری دارد در رثای "ارنستو چه گوارا"به این مضمون که :

مرد افتاده بر زمین، مرده

یکی فریاد می زند دلاور برخیز و دلاور بی حرکت می ماند

دو، سه، ده هزار نفر فریاد می زنند . بر نمی خیزد

اما همه کس می خواهند بر می خیزد . نخستین کس را می بوسد و به راه می افتد .

چه گورا را شاید به عنوان نماد اعتراض بر هر پرچمی بنشانند اما نگاه انسانی و مهربانی اوست که همه را می خواند.

با استفاده از" استوره ی عصیان"اثر جوزف هنسن . ترجمه:اسد الله امرایی

به نظر شما نوشتن چنین پرونده هایی فایده دارد ؟؟ منتظر شنیدن نظر هایتان هستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت   توسط شیده  | 

تو اصلا می دونی چه گوارا کیه؟

همون طور که از تیتر معلومه پرونده ی این هفته در باره ی ارنستو چه گوارا است که احتمالا همه نام او را شنیده اید و اگر نامش را نشنیده اید حتما چهره اش را بر روی تی شرت های قرمز دیده اید مهم نیست که او را می شناسید یا نه خواندن این پرونده حتی به کسانی که او را می شناسند توصیه میکنم (طبق عادت همیشگی ام پرونده رادر چند قسمت کوتاه می نویسم تا حوصله ی خواندن آن را داشته باشید.)

این مرد نده کیست . این عاصی این استوره ی عصیان که نامش پرچم هر مبارزه ای شده است اسطوره ای که تصویرش بر پیراهن های سرخی نقش بسته است که جوانان معترض بر تن می کنند بی آنکه گاه از اندیشه های انقلابی او خبر داشته یا حتی جهان بینی او را پذیرفته باشند.

انقلاب کوبا جنبشی را در سراسر جهان به راه انداخت که الگو ی بسیاری از مردان انقلابی شدکه از بسیاری از آنان فقط نامی به جا مانده است .هنگا می که در اواخر نومبر 1956گروه هشتاد و دو نفره که شامل چه گوارا نیز بوداز توکسپن مکزیک سوار بر قایق گرانما راهی کوبا شد. و "چه" در آنجا به عنوان پزشک گروه فعالیت داشت و در انویه ی 1957 به فر ماندهی ستون دوم ارتش انقلاب منصوب شد پس از پیروز شدن جنبش ضد امپریالیسم کوبا در اوایل سال 1965 از کلیه ی سمت های رسمی حزبی دولتی و دولتی و از جمله نظامی خود استفعا کرد و برای یاری رساندن به انقلابیون و جنبش امپریا لیستی و ضد سرمایه داری که در برخی کشور ها شکل گرفته بود از کوبا خارج شد . و...

تا همین جا کافیه اگر می خواهید از مطالبی که خوانده اید استفاده ای ببرید حتما ادامه ی این پرونده را در روز های آینده بخوانید .

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت   توسط شیده  | 

ادامه ی پرونده ی وبلاگ نویسی

اما ... همان طور که خودتان می دانید وبلاگ ها تنها شامل وبلاگ های عاشقانه و عکس های متحرکی که فرشته ای کوچک بر سر دختر وپسری گل می ریزند نیستند در بین دریایی از وبلاگ های مخصوص وقت گذرانی و مبادله ی نظر با نظر وبلاگ هایی هم هستند که قابل خواندن باشند و مطالبی به غیر از sms های تکراری داشته باشند اما حیف که این وبلاگ ها مخاطب چندانی ندارد البته در مقایسه با وبلاگ هواداران مهدی سلوکی که نظرات عکس های آن به بیش از 300نظر می رسد.

گفتم مبادله ی نظر با نظر اگر وبلاگ داشته باشید در قسمت نظر های وبلاگتان حتما به این جملات بر خورده اید: "وبلاگ قشنگی داری به من هم سر بزن . " یا جملاتی با همین مفهوم. به نظر شما مفهوم این جملات چه می تواند باشد ؟ دعوتی مودبانه برای دیدار از وبلاگ طرف مقابل و آشنا شدن با عقاید او یا روشی برای بالا بردن تعدادبازدید ها و نظرات وبلاگ یا سایت او.

به هر حال گاه برای این که وبلاگت شناخته ومطالبت خوانده شود نیاز به این کارها هست اما چقدر خوب می شد اگر این وسط مطالب واقعا خوانده می شد اما باز هم اگر نگاهی به نظر های وبلاگ خود بیندازی می بینی اکثر نظر هایت ربطی به مطالبت ندارند .

نتیجه گیری از این مطالب به عهده ی خودتان .

از این به بعد هر هفته منتظر یک پرونده ی کوتاه و خواندنی با موضوعات جالب باشید.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت   توسط شیده  | 

                

                                   پرونده ای برای وبلاگ نویسی

تصمیم گرفتی وبلاگ بنویسی به همین راحتی تصمیم گرفتی یک وبلاگ راجعبه چیزهایی که دوستشون داری ولی هیچ کس نمی دونه که تو واقعا چی دوست داری به همه گفتی که حالت از حرکات و مسخره بازی های این آدم های مثلا عاشق به هم می خوره اما موضوع اسم وبلاگت نوشته ها و تصاویری که توی وبلاگت وجود دارن همگی خلاف این رو ثابت می کنن .

وقتی در وبلاگت می نویسی می دانی که کسی از هویت اصلی تو باخبر نخواهد شد مثل شبحی سفید می آیی مطالبت را می نویسی و می روی و اگر این وسط چند تا comment هم گیرت آید که چه بهتر .

کسی چه میداند شاید وبلاگ ها دریچه هایی هستند که مارا ازخود سانسوری دو شخصیتی بودن نجات داده اند . پنجره هایی که با ورود به اینترنت می گشاییم تمام عقده ها و سرکوب های ان روز را در آن می نویسیم و پنجره را می بندیم تا وقتی دوباره سرشار از احساس شدیم به سراغش آییم

اما ...

برای اینکه خسته نشین ادامه رو یک روز دیگه می نویسم.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت   توسط شیده  |