تبليغاتX
<> ریزنوشت

ریزنوشت

هنوز هم میخواهم عقیده را دست فروشی کنم.

بعضی مواقع اگر کار بزرگی می کنی باید آن را یادداشت کنی چون ممکن است بزرگ شوی و آدم بزرگی نشوی که کار های بزرگ کنی آن وقت احتمالا همین یک کار بزرگت هم یادت می رود و تو می مانی زندگی کوچکت.

آنچه می خوانید شرح یک جرقه ی محال بود که به کله ی یک نفر زد و ما ممکنش کردیم.

سیما سرش درد می کند برای دانستن، آن هم دانستن چیزهایی که امروز خیلی ها می خواهند که کسی نداند. سیما سرش برای خیلی چیزهای دیگر هم درد می کند مثلا برای جشن گرفتن نوروز آن هم در مدرسه برای شناساندن آنچه بودیم به بچه هایی که حتی نمی دانند چه هستیم و یک چیز دیگر را هم درباره ی سیما باید بدانید و آن این است که وقتی تصمیم به انجام کاری را دارد هیچ کس را توان منصرف کردنش نیست.

اول اسفند بود هیچ چیز از آن به اصطلاح جشنی که قرار بود برپا شود آماده نبود حتی تقسیم کار نکرده بودیم البته ناگفته نماند که ما سال پیش هم جشنی در تکریم ایرانی بودنمان برگزار کردیم که انصافا هم بد از آب در نیامد اما پارسال کل ماجرا روی انگشت 9 نفر می چرخید و امسال 30 نفری شده بودیم که همه مشتاقانه ایده های عجیب و غریبی می دادند یک روز یکی آمد گفت آمادگی دارد نمایش "مرگ یزدگرد" بهرام بیضایی را روی صحنه ببرد! من از آن جا که آدم رئوفی هستم توی ذوقش نزدم گفتم خوب ببر خیلی هم خوب که بچه ها با شاه بزدل میهنشان هم آشنا بشوند چند روز بعد دوباره مرا فرا خواند تا کار گروهش را ببینم چشمتان روز بد نبیند بیچاره بچه ها نمی توانستند از روی متن بخوانند در حالی که شنبه بود و روز آغاز نمایشگاه چهار شنبه من لبخند زدم و گفتم کی نمایش را دیده؟ همه مرا نگاه می کردند.لازم نیست بگویم که نمایش معهود هرگز اجرا نشد. طبق قانون نانوشته ای که باید همه کارها را نه در دقیقه ی نود که در وقت اضافه انجام داد از یک هفته مانده به روز آغاز نمایشگاه کار را شروع کردیم غرفه ها را مشخص کردیم ادبیات را به دو بخش کهن و معاصر تقسیم شد که معاصرش را به عهده ی من گذاشتند. تاریخ و عکاسی و از همه جذاب تر موسیقی. یکی بلد بود سنتور بزند یکی دف یکی سه تار یکی ارگ یکی هم ویولن درست حدس زدید قرار بود همه ی این ها را با هم بزنند حتما می گویید کجای دنیا فسنجون و قرمه سبری و آب دوغ خیار را با هم می خورند این دقیقا همان جمله ایست که استاد یکی از بچه ها بهش گفته بود و قضیه وقتی جالب می شود که قرار است استاد آذین بیاید و در نقش برادر آذین که اتفاقا موسیقی هم می داند در مدرسه با بچه ها کار کند تا شاید صدای قابل شنیدنی از این سازها درآید. جمعه صبح همه در مدرسه که راهش چندان هم نزدیک نبود حاضر شدیم بچه های موسیقی و استاد هم با حضور یک ناظم! کار خود را دنبال می کردند و ناظم مدام استاد را به نام خانوادگی آذین صدا می زد و استاد هم بی توجه بود تا آن که آذین به او تذکر داد که به فامیلی فعلی اش واکنش نشان دهد!

من انسان خلاقی نیستم اما در این چند روزه تا جایی که توانستم از خودم خلاقیت نشان دادم تا آن جا که ادبیات معاصر را در کافه کتابی گنجاندم که دیوار آن تماما با روزنامه پوشانده شد و ۴ میز هم وسط گذاشتیم یک قفسه ی چهار طبقه پر از کتاب و عکس نویسندگان و شاعرانی مثل فروغ! ، شاملو!، دانشور ، آل احمد ، بیضایی، اخوان ثالث و ... کافه را تکمیل کرد اگر از چند عنکبوتی که وقت میخ زدن روی دستم یا در حال آمدن روی دستم بودند ، شانه درد هایی که در اثر زدن روزنامه ها به سقف کشیدم و ترس اینکه نکند با اسم کافه گیر بدهند نکند عکس شاملو و فروغ را بکنند نکند برایم بد شود نکند باید کتاب صمد بهرنگی را از کتابخانه بردارم نکند باید تنگسیر صادق چوبک را برعکس کنم و دیگر نکند ها را در نظر نگیریم کار سختی نبود.

بچه های ادبیات کهن که همه از دم عشق مولوی خفه شان کرده می خواستند هفت وادی عشق عطار نیشابوری را درست کنند و این کار را هم کردند توضیح بیشتری نمی دهم در عکسها همه چیز پیداست.

به سراغ تاریخ می رویم. قرار بود یکی از سال اولی ها برایشان فروهر بکشد من از همان روز اول بنا گذاشتم به زیر آب این بچه را زدن که نمی تواند خراب می شود آبرویتان می رود و روزی فروهر را آورد هیچ کلمه ای به ذهنم نرسید جز اینکه عالیه! و در حالی کاملا ضایع شده بودم جمع را که یک نفس در حال تعریف و تمجبد از کار واقعا عالی الهه بودند ترک کردم.منشور حقوق بشری که از سفال ساختند و ۸ تومان برایشان آب خورد و متن منشور به سه زبان روی ورق های A2 که ۵۴ تومان بریشان آب خورد هم از عجایب نمایشگاه بود. ای کاش یکی از چهره ی مدیر وقتی فاکتور ۵۴ تومنی را دید عکس م گرفته بود. حتما از جشن هایی که ایرانیان باستان در یک روز به خصوص هر ماه برگزار می کردند نظیر مهرگان و تیرگان و ..و خبر دارید این جشن ها در غالب جشن های آب و آتش بخش دیگری از کار بچه های تاریخ بود.

این ها همه مختصری ناچیز بود از آنچه قبل از روز موعود اتفاق افتاد ولی آنچه در روز موعود اتفاق افتاد بسی هیجان انگیز تر است وقتی مسئولان اداره قرار است با عکس فروغ و شاملو و بقیه ی چیز ها مواجه شوند و این که من در آن کافه کتاب چه می کردم و ... همه ی این ها را در قسمت بعدی خواهید دید

متاسفانه عکس ها به علت حجم بالا این جا قرار نگرفتند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت   توسط شیده  | 

بین خانه های پرنور این شهر مجازی گم شدم، یکی مرا به خانه ام باز گرداند.

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت   توسط شیده  | 

صادق هدایت قضیه توپ مرواری را گویا در حدود سال های1327-1326 نوشت. من هم آن را همین چند روز پیش خواندم و ارتباطی که بین این داستان و پست قبل بود مجابم کرد تا آن قسمت هایی از آن را این جا هم بیاورم.

 

ما در اثر سال ها تجربه تلخ دریافتیم که مردم دنبا خوش باور و احمق و تو سری خور اند و عقلشان به چشمشان می باشد و همچنین دنیا خر تو خر است. اگر ما از حماقت مردم استفاده می کنیم گناه از ما نیست چشمشان کور دندشان نرم اگر شعور دارند بزنند پدرمان را دربیاورند.اما حالا که ریگی به کفش دارند و قلدر پرستند پس فضولی موقوف! بیخود صورت حق به جانب به خود نگیرند زیرا حق نتق کشیدن ندارند.آخر ما هم بیکار نمی نشینیمچنان آن ها را ترغیب به گذشت و فقر و فاقه و صوفیگری و مرده پرستی و گریه و وافور و توی سری خوردن می کنیم که بیایند و بگویند باید دستی از غیب بیرون آید و کاری بکند.اما این دست، دست ما خواهد بود.ما ترک دنیا به آن ها می آموزیم و خودمان سیم و غله خواهیم اندوخت.

اما چرا علم شریف تاریخ تکرار می شود برای این که وقاحت ها و پستی ها و سستی و مادر...*های بشر هم تکرار می شود.جانوران بت نمی پرستند قلدر نمی تراشند، و به کثافت کاری های خودشان هم نمی بالند برای همین تاریخ ندارند. صفحات تاریخ بشر با خون نوشته شده،هر قلدری که وقیح تر و درنده تر باشد و بیشتر کشتار و غارت کند و پدر مردم را در بیاورد، در صفحات این تاریخ عزیز چسانه تر است.

تنها فایده تاریخ این است که که از مطالعه اش انسان به ترقی و آینده ی بشر هم نا امید می شود.در هر زمان که انسان ها به هم بر خورده اند این برخورد دائمی همیشه کشت و کشتار به بار آورده، هر ملتی که به درجه تمدن رسیده ملت همسایه اش را که قلدر و پاچه ورمالیده بوده به آن حمله کرده و هستیش را به باد داده است. خاصیت هر نسل این است که آزمایش نسل گذشته را فراموش بکند.وقایع تاریخ یک فاجعه و یا رمان است که به تناسب مقتضیات وقت هر مورخی مطابق سلیقه ی خودش از میان هرج و مرج اسناد تاریخی بهره برداری کرده است، اما به ما ربطی ندارد فقط درس پستی و درندگی و کین توزی به ما می آموزد.

* کلمه حذف شده است!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت   توسط شیده  | 

"اکثر مردم شیفته ی پیشرفت اند، اما از هر گونه تغییری بیزارند."*

اگر "صد سال تنهایی" مارکز را خوانده باشید(نخوانده اید هم جای نگرانی نیست) حتما دیده اید در یک خانواده چطور پسران عادت های پدر را به ارث می برند و بدون هیچ گونه دست خوردگی یا اصلاح ، مشابه اشتباهات او را تکرار می کنند. به گفته ی خود کتاب ذات و خمیر مایه ی آدم ها یکیست تنها غالب عوض می کنند و سعی در مجاب کردن اطرافیان دارند که هی! من پسر همان پدرم اما در بیراهه های او پا نخواهم گذاشت.

اصلا از کتاب بگذریم، چند بار در ضیافت های شام (منظورم همان مهمانی هاییست که چند خانواده از فامیل دور هم جمع می شوند تا شام میل کنند و اخبار اقوام دور و نزدیک را با هم رد وبدل کنند و البته همه سعی شان را می کنند تا در تعداد خبر و کیفیت خبر از یکدیگر پیشی بگیرند زن ها به وقت شستن ظرف های شام و مردها هم بعد از شام در حالیبند را زیر شکم انداخته اند فارغ از هر بند مسائل کاری خود را به اخبار سیاسی وصله می زنند و هر کدام در حالی که در دقیقه دست چندین دایی جان ناپلئون را که کمر از پشت و جلو به هم گره می زنند به خشت زدن می پردازند) بعد از این که شام صرف شد و صدای تلوزیون را محض تفنن زیاد کردند و حاضران با شنیدن یک خبر کوتاه شروع به اظهار فضل و تعریف خاطره از زمان سربازی تا همین چند دقیقه پیش که داشتند ماشینشان را پارک می کردند، می کنند و کم کم دوباره صدای تلوزیون پایین می آید و صدای عالیجنابان و اربابان سخن بالا می رود و در آخر به این نتیجه می رسند که از زمان سربازیشان تا همین حالا هیچ چیز تغییر نکرده و دست انگلیس استعمارگر کوتاه که نشده هیچ دراز تر هم خواهد شد ! و سپس سکوت معنا دار و این جمله که"آره، تاریخه دیگه، تکرار میشه".

اصلا این رسم چرخ گردون است که مدام بچرخد و همه چیز تکرار شود نهایتا چیز هایی مثل فناوری و تکنولوژی هم پابرهنه بپرند وسط این چرخه.مگر فرقی هم می کند؟

*لرد چستر فیلد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت   توسط شیده  | 

_ نیازی نیست چیزی بگی فقط با حرکت دست جهت شانه ها را نشان بده. خب از ردیف پایین شروع می کنیم. این...

_ خیلی تاره چیزی نمی بینم

_ این...

_(با مکث) نه، معلوم نیست

_ ردیف چهارم این یکی...

_ آ آ

_ردیف دوم، دقت کن.

_ (چشمانش را تنگ می کند سرش را به نشانه ی منفی تکان می دهد.)

_ ( بالاترین ردیف بزرگترین علامت خودکارش را با تحکم روی علامت می کوبد.)

_(اشک از چشمان دختر سرازیر می شود.)

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت   توسط شیده  |